همیشه فکر میکردم ارشیا با اینکه خیلی هواپیما رو دوست داره اما سوار و یا نزدیک هواپیما هم نشه ولی قربونش برم چنان مشتاقانه به سمت هواپیما رفت که اصلا باورم نمیشد . فقط پائین پله ها یه خورده تردید داشت که بیاد بالا یا نه ؟
وقتی سوار شد همه چیز رو واسه خودش و ما تفسیر میکرد . هواپیما که به زبون خودش میگه هوادم ، کمربند ، از خلبان ، آسمون و خیلی چیزای دیگه که تو ذهن خودش مجسم کرده بود .. الهی مامان دورت بگرده . با مهماندار و گارد هواپیما صحبت کردم برای اینکه ارشیا بره کابین خلبان رو از نزدیک ببینه اونا هم چون دیدن ارشیا خیلی هواپیما دوست هست قبول کردن و بردنش اونجا . بچم اصلا دلش نمیخواست پیاده بشه . میگفت از این هواپیما پیاده بشیم بریم سوار یکی دیگش بشیم ... قربونت برم عزیزم
انشالله همیشه در سفرای خوب خوب دورت بگردممممم 


