بهونه کوچولوی قشنگم واسه زندگی

تولدت مبارک عزیزتر از جانم

 

 

چهارم محرم به تاریخ قمری ، بیست و شش بهمن 83 به تاریخ شمسی و 14 فوریه به تاریخ میلادی مصادف با روز ولنتاین ارشیای عزیز من بدنیا آمدهوراحس عجیبی داشتم ، ترس بود یا دلشوره ، شایدم دلتنگی ... نمیدانم اسمش را چه بزارم؟لبخند

برعکس بقیه که خیلی علاقه دارن همراه زیاد داشته باشن ، ولی من در آن لحظه فقط میخواستم تنها باشم زیرا به چهره هر کسی نگاه میکردم گریه ام میگرفت که نکند آخرین دیدار من با آنها باشدناراحتاز مادرم حلالیت طلبیدم و رفتم . دکتر مهربانم آنجا بود که مثل همیشه لبخندش به من قوت قلب میدادقلب دکتر بیهوشی ام که آمد دیگر من چیزی نفهمیدمنگران

بهوش که آمدم اولین کسی را که صدا زدم بهزاد بودنیشخند که بعد از چند ثانیه او را بالای سر خود دیدم و آرام گرفتم چشمک به اتاق خودم که رفتم جگر گوشه ام را به کنارم آوردن که تماشایش کنمقلبوااای که چه لذتی داشت برای اولین بار دیدن کسی را که نه ماه در انتظارش بودی . لحظه بسیار زیبایی بودماچخداوندا شکر . یک نوزاد 3 کیلو و 200 گرمی با چشمانی آبی و ناخنهای بلند و کشیده قلبکه دلم میخواست همانجا قورتش میدادمبغل نگاهش که میکردم اینگار سیبی بود که از وسط با مادرم نصف شده بود . تمام حالتهای دستش و صورتش و حتی خوابیدنش همانند مادرم بودلبخندخدارا شکر کردم بخاطر دادن این نعمت بزرگ و سالم بودن فرزندمبغل

چهارسال پیش هنگامی که من ارشیا را باردار بودم ، عمل سزارین ممنوع بود و فقط تنها کسانی میتوانستند این عمل را انجام دهند که یا مادر مشکل خاصی داشت و یا سر بچه بالا بود . که هیچکدام از این مشکلات را من نداشتم ناراحتولی در هیچ شرایطی حاضر به زایمان طبیعی هم نبودم . هم بخاطر ترسی که داشتم و هم چیزهایی که دیده بودم . (مثالش گوش شکسته کودک دوستم بود که هنگام زایمان طبیعی اینطور شده بود)دل شکسته

بیشتر اطرافیانم چون موافق سزارین نبودند من را خیلی اذیت کردند ولی من دیگر برایم عادی شده بود و اهمیت نمیدادم . مهم این بود که همسرم خیلی جدی پشتم بود و میگفت هر طور که خودت راحتی قلبو از این بابت خیالم راحت بود . هزینه بیمار خصوصی را از من گرفتند و همچنین دکتر بیهوشیاز خود راضی هزینه بیمارستان خصوصی را هم بهزاد پرداخت کرد که من سزارین شوم لبخند و بهترین شانس من این بود که اجازه دادند آن شب مادر همسرم ، همسر مهربانم و مادر خودم که برایم خیلی خیلی زحمت کشید که به هیچ زبانی قادر به تشکر از او نیستم ، پیشم بمانندبغل

دکتر اطفال آن بیمارستان که هرگز نمی بخشمش ارشیا را که دید گفت ریه هایش مشکل دارد و باید بستری شود و خیلی هم مصمم بود که اگر بستری نکنید بیمارستان هیچگونه مسئولیتی را بعهده نخواهد گرفت و همه ما را به ترس انداخت . همه دودل بودیم که این نوزاد یک روزه معصوم را به دست آنها بدهیم که با خود ببرند و هزار آزمایش الکی روی آن انجام دهند یا اینکه مسئولیتش را بعهده بگیریم و ارشیا را تحویل ندهیم . حرف او اصلا منطقی نبود و هر یکساعتی حرف خود را عوض میکرد و هیچ آزمایشی نشان نمیداد که ارشیا مشکلی داشته باشد . علاوه بر آن دکتر خودم صحت و سلامتی او را کاملا گزارش داده بود . به حرفهای آن دکتر گوش نکردیم و تا صبح همه مواظب ارشیا بودیم . ارشیای من سالم سالم بود و شکر خداوند منان هیچ مشکلی برای او پیش نیامد و ظهر آن روز مرخص شدیم و به خانه برگشتم . بعدها فهمیدم که آن دکتر ظاهرا مشکل دارد و به بقیه مادران هم همینطور میگفته . چهار سال است از آن روز میگذرد و من پسری دارم که با هیچ چیز عوضش نمیکنم . همیشه از خدا میخواهم که سالم و تندرست و فرزندی صالح باشد . آمینماچماچماچ

 

عزیزتر از جانم تولدت مبارک

 

 

 

 

بدرود تا بعد

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٤
تگ ها :