بهونه کوچولوی قشنگم واسه زندگی

سفر تهران

 

سلام دوستای خوبم انشالله که خوب خوب باشین لبخندمرسی از اینکه اینهمه به فکرمون بودین و کامنت گذاشتین . من و ارشیا بعد از سفر حسابی مریض شدیم ناراحت سرماخوردگی شدید و گلو درد . من که تب هم داشتم اما الان خدارو شکر بهتریم ولی خوب خوب هم نشدیم .

 

 

 

خوب از سفرمون بگم که یکشنبه بیست و یکم مهر ساعت 9 تهران بودیمچشمک ماشالله به این پایتخت و امان از ترافیک . سوار تاکسی ویژه فرودگاه که شدیم یه خانمی خوش اخلاقی راننده بود که کلی با هم حرف زدیم . همون اولش به ارشیا که عقب نشسته بود گفت خاله من رانندگیم زیاد خوب نیست خودت رو محکم بگیر . الهی قربونش برم از بس خسته شده بود تو ماشین خوابش برد و چشمتون روز بد نبینه سر چهارراه چنان ترمزی زد که ارشیا پرشی کرد و افتاد زیر صندلی . الهی بمیرم ولی هیچی نگفت و همچنان به خوابش ادامه داد . من و خانم راننده هم فقط  میخندیدم . چون خانم خوبی بود دعواش نکردم زبان

 

 

 

 

طرفای ساعت 11:30 بود رسیدیم خونه عمه آزاده و یه ناهاری خوردیم و آماده شدیم برای همایشلبخند بازم ارشیا از خستگی زیاد خوابید  . اولای همایش هم خواب بود . روی هم رفته بد نبود اما انتظار بیشتری داشتم مخصوصا برای من که از شهرستان اومده بودمناراحتدرسته جزو بیست و پنج نفر اول نبودیم اما میتونستن یه قدردانی کتبی میکردن که یه یادگاری برای ارشیا میموند . اما یه مزیت خوبی که داشت تونستم چند تا از دوستان خوب وبلاگیم رو ببینم قلبمژگان جون مامان آندیا ، پروین گلی مامان هیزا ، زهرا خانم مامان لولک و بولک ، آی تک مامان نیروانا و سمیه جون مامان ایلیا لبخند

از بازیگرای سینما هم خانم بهاره رهنما و فرزاذ حسنی بودند . همچنین کارگردان فیلم سه زن خانم منیژه حکمت هم حضور داشتندچشمک

 

 

ارشیا اونجا حسابی خسته شد و هر سی ثانیه یکبار میگفت کی تموم میشه بریم هواپیما بخریمخندهساعت تقریبا 6 بود ما راه افتادیم بطرف تندیس اما متاسفانه هواپیما نداشت اما خیلی راحت پذیرفت و گفت میریم جای دیگه میخریم ماچ

 

 

 

 

 

دوشنبه صبح بهمراه ارشیا و عمه آزی رفتیم باغ وحش ارم . ارشیا اونجا رو خیلی دوست داشت مخصوصا خیلی مشتاق بود زودی به قفس شیر برسه . به اونجا هم که رسیدیم دیگه ول کن نبود و میگفت که همینجا بمونیم ماچ

اینم عکسایی از ارشیا گلی مامان در باغ وحش ارم

 

 

 

تا ظهر اونجا موندیم و بعدش راه افتادیم برای قرار وبلاگی که آیدا جون تو پارک ملت گذاشته بود . آیدا جون برای زحمتت مرسی ... و ممنون که اومدی و من تونستم تو و دختر خوشگلت رو ببینم .دوستای خوبی رو که دیدم هدیه عزیزم و ایلیا خوشگله که اولش خواب بود و ارشیا براش نقشه کشید که اگه بیدار شد ببرتش آب بازی . صابره گلی و آئین کوچولوی مهربون که تا ما رو دید زد زیر گریه ولی کم کم عادت کرد و کلی از اسباب بازیهاش و کتاب رمانش رو داد به بچه ها که بازی کنن . برای اوردن بسکویتها هم دستت درد نکنه که خیلی به درد ارشیا خورد . شایلی جونم به همراه دخمل گلش شاینا که اولش تنها دخمل مجلس بود و کلی کلاس گذاشت قربونش برم فقط یخورده بد اخلاق شده بود . برای همین متاسفانه من نتونستم گازش بگیرم . سانازی گلم به همراه دانیال کوچولو که خیلی دلم میخواست حضوری ببینمش که خدا رو شکر جور شد و از این بابت خیلی خوشحالم و نازنین عزیزم و پسر گلش آریان که نمیشناختمشون ولی تو قرار وبلاگی دیدمشون و با هم دوست شدیم . خیلی های دیگه هم قرار بود بیان ولی بخاطر یه سری مشکلات موفق نشدن . انشالله سفر بعدی . مرسی از بیتای عزیزم (توت فرنگی) ، پریما جون ، شادی گلی ، الهام جون ندا جون مامان ستایش که زنگ زدند یا اس ام اس دادند و راحیل مامان ستاره که ماشالله حسابی سرش شلوغ بود و برای هیچ قراری نتونست بیاد . یه قراری هم با سحر گلم مامان شانلی داشتم که بخاطر کسالت ارشیا نتونستم برم شرمنده سحر جون انشالله سری بعد بتونم ببینمتونقلب

 

 

 

 مرسی بخاطر محبت همتون قلب

بعد از قرار وبلاگی یه سری رفتم پاساژ صفویه نمایندگی ساعت کاسیو و بالاخره تونستم ساعت اسپرت مورد علاقم رو بخرم . بعدش هم سریع با آژانس رفتیم خونه و خوابیدیم ناراحت

روز سه شنبه صبح ارشیا رو بردم برای همون آزمایش خونی که قبلا ازتون راهنمایی خواسته بودم برای جاش . که به توصیه بیشتر مامانا و دوستان آزمایشگاه مسعود در میرداماد رای اورد . خیلی برام سخت بود اما ارشیا یه چکابی میخواست . هر کاری کردم جلوی خودم رو بگیرم نشد که نشد اینقدر که من ترسیده بودم ارشیا نترسیده بود . نشسته بودم زار زار گریه میکردم . ارشیا هم با تعجب منو نگاه میکرد میگفت چرا گریه میکنی ؟ چرا ناراحتی ؟ خانم دکتره هم میگفت چیزی نیست ارشیا چشم مامانی درد میکنه . الهی بمیرم موقع خون گرفتن خیلی گریه کرد . هنوزم جاش کبوده قلب

بعدش برای اینکه زیاد ناراحت نشه و تو دلش نمونه بردیمش اسکان با عمه آزاده و براش از لگو همون هواپیمایی رو که خواسته بود خریدم . برای همین دیگه یادش رفت . ولی تو خونه وقتی نگاه دستش میکرد بغض میکرد میگفت به آقا شیره میگم بیاد آقای دکترو بزنه بعدش هم بخورتش خنده

عصر سه شنبه هم رفتیم سرزمین عجایب . اما چون زیاد حالش خوب نبود زودی برگشتیم خونه که بخوابیم چون ساعت 5 صبح پرواز داشتیم .

 

 

 

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۸
تگ ها :