اینروزا بخاطر نبودن فهیمه معلوم نیست چطوری میریم سر کار
یا من میرم زودی میام بهزاد میره
یا من اصلا نمیرم بهزاد میره و یا هیچکدوم نمیریم
خدا به خیر بگذرونه
دیشب لازانیا درست کردم و عمو سیامک دوست بهزاد شام خونه ما بود
ارشیا حسابی رو سفیدمان کرد 
بهزاد : فردا کی بمونه خونه بهتره؟
ارشیا : بهزاد تو بمون 
بهزاد : من شاید کار داشته باشم .. میشه من برم هاله بمونه پیشت ؟
ارشیا : نه هاله منو اذیت میکنه
بهزاد : وااا چیکار میکنه مگه ؟
ارشیا : خیلی بوسم میکنه . تو بمونی بهتره
بهزاد : باشه من میمونم
چند دقیقه بعد
بهزاد : ارشیا نظرت چیه هاله رو دو سه هفته ای بفرستیم خونه بابا جون ؟
ارشیا : خوبه
قیافه سیامک در آخرین لحظه
قیافه دیدنی من

و در آخر بهزاد بدجنس
والا ما شنیده بودیم پسرا مامانی هستن و دخترا بابایی
حالا جدیدنا این قانون عوض شده فکر کنم

پی نوشت : تولد مانی کوچولو و نیلوفر جون مبارک باشه
انشالله هزار ساله بشین
براتون بهترینها رو آرزو میکنم


تا بعد 



