بهونه کوچولوی قشنگم واسه زندگی

خونه مادربزرگه

جمعه ظهر ناهار خونه مامان بزرگ بهزاد بودیملبخند جاتون خالی لوبیا پلو با ماهی درست کرده بود که همونجا هر چی رژیم بود رو بیخیال شدم و تا تونستم خوردم نیشخندمامان بزرگ بهزاد یه زن پیر و خوشمزه ای هست لبخندکه هر چی از محبت و مهربونیش بگم کم گفتم قلب وقتی ساعتها میشینی پای حرفاش اصلا خسته نمیشی بغل اینقدر از گذشته و خاطراتش خوشمزه حرف میزنه که آدم کلی کیف میکنه قلب دو تا مامان بزرگای خودم از دنیا رفتن و همیشه فکر میکنم که این زن برای من هیچ فرقی با اونا نمیکنهلبخند از بس من به ارشیا گیر میدم و ایراد میگیرم همیشه به زبون بوشهری بهم میگهلبخند دلت و گوت کن ، بچت و گوت کننیشخند

یعنی دلت و بزرگ کن تا بتونی بچت رو بزرگ کنیبغل

ارشیا هم حسابی با مهسا بازی کردلبخند یه چند ساعتی هم برق نبود و این دو تا شدن خیس عرق و بعدش هم از خستگی تو ماشین خوابیدماچ

حیاط خونه مامان بزرگ

 

این کادوی تولد ارشیاست که میترا گلی براش خریده بودچشمک قایمش کرده بودم تو کمد که یخورده بزرگتر بشه خودش درستش کنه لبخندنگو این بلای خونه ما گشته و پیداش کردهمتفکرخلاصه بعد از دو ساعت تونستیم درستش کنم . خیلی خوشگله میترا گلی دستت درد نکنه قلب

دست منم درد نکنه چون از کت و کول افتادم تا درستش کردمنیشخند

 

 

مکالمه ارشیا و بهزاد در مورد دوش حموملبخند

بهزاد : میدونی آب چطوری از توی این دوش درمیاد ؟نیشخند

ارشیا : نه سوال

بهزاد : ببین دوش سوراخای ریزی داره که آب مثل بارون ازش بیرون میادزبان

ارشیا : آهان پس ابر هم سوراخ سوراخه که بارون ازش میبارهخنده

قربون اون مغز کوچولوی متفکرت بشم مننیشخندقلب

 

 

نمره این ترم زبان ارشیا هم صد شدقلبو امروز کلاس جدیدش شروع میشه لبخند

پسرکمون چهار سال و سه ماهه شدقلبماچبغل

 

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٦
تگ ها :