بهونه کوچولوی قشنگم واسه زندگی

برای کودکان 4 تا 6 سال

 

بازیگوشی کردن کودک نوعی جلب توجه والدین و تقاضای محبت بیشتر است.

زمانی که به کودک اجازه می دهیم مهارت های جدیدی را بیاموزد و به شیوه زندگی تازه ای قدم بگذارد، با مشکلات تازه ای نیز رو به رو خواهیم شد زیرا کسب مهارت های جدید با دشواری های مخصوص به خود همراه است. در این گروه سنی، کودکان نمی توانند سرعت عمل داشته باشند. زمان بندی و تنظیم یک برنامه روزانه فشرده برای آنان مفهومی نخواهد داشت. بازیگوشی کودکان راهی غیر مستقیم است برای جلب توجه والدین، یاری خواستن از آنان و تقاضای محبت بیشتر. اگر فرزند شما تقاضای کمک می کند ، بهتر است به جای این که او را وادار کنید که کارش را انجام دهد به او کمک کنید ؛ اما مراقب باشید! آیا او به کمک شما نیاز دارد؟ به طور مثال اگر فرزند چهار تا شش ساله شما برای بستن بند کفش خود از شما کمک می خواهد به او کمک کنید ؛ اما اگر روی صندلی نشسته و از شما می خواهد که کفش او را برایش ببرید تا بپوشد ، تسلیم نشوید، حتی اگر وضعیت را بدتر کند. زیرا در مدت کوتاهی او به کودکی تنبل و وابسته به شما تبدیل خواهد شد.

 

مهمترین نکته ای که والدین باید به آن توجه کنند این است که انجام کارهای روزانه و مسئولیت های جزئی، بخش اصلی زندگی یک کودک چهار تا شش ساله را تشکیل نمی دهند بلکه بازی کردن، جالب توجه ترین بخش زندگی او به شمار می رود. او از بازی کردن با کودکان دیگر، و با کسانی که به چیزهایی نیاز دارند که او نیاز دارد، و چیزهایی را دوست می دارند که او دوست دارد لذت می برد. بازی کردن با کودکان دیگر در این سن بسیار با اهمیت است.

 

 

 

گفتار پایانی

اغلب والدین امروزی، احساسات خود را مانند اضطراب داشتن، نگران بودن، عجله داشتن و ... در رفتار با کودکان خود منعکس می سازند. بیشتر والدین توقع دارند که فرزندانشان پیش از آنکه آمادگی کافی را کسب نمایند فرد مسئولی باشند. از فرزندانشان می خواهند که خوش اخلاق و مؤدب باشند، با بچه های دیگر مشغول بازی شوند، همکاری داشته باشند، مفید باشند، سریع راه بروند، سریع صحبت کنند و ... و بالاخره به سرعت رشد کنند و بزرگ شوند. در حالی که کسب همه مهارت های فوق نیاز به فرصت کافی دارند. دانشمندان معتقدند که بزرگ شدن فرآیندی آرام تر و پربارتر از آن چیزی است که واقعاً هست. بهتر است که فشارها را از روی فرزندانمان برداریم و به آنها فرصت کافی بدهیم تا بتوانند به آرامی و با کاردانی در مراحل رشد خود قدم بردارند.

 

همیشه به خاطر داشته باشید که کودک به خودی خود از احساسات همسن و سال های خود اطلاعی ندارد، نیاز به همکاری و همدردی و کمک به آنان را درک نمی کند ؛ او باید این نوع مهارت ها را از بزرگترها بیاموزد. مهارت هایی که به او کمک می کند تا به یک موجود اجتماعی تبدیل شود. در این بخش هم تشویق و تحسین کودک راه مناسبی برای آموزش مهارت هاست. کودک نیاز به راهنمایی های شما و تمرین بیشتر دارد. همکاری کردن با دیگران، رعایت نوبت در بازی ها و رفتار عادلانه داشتن و حفظ آرامش ، مهارت هایی هستند که باید یاد گرفت و تنها یک اشاره کوچک شما کافیست ؛ ولی باید صبر کنید و تمرین داشته باشید تا به نتایج مطلوب برسید. تا سن پنج سالگی، کودکان می توانند مهارت های پایه را برای بازی های کودکانه یاد بگیرند، به ویژه آنان که از سال های قبل با بچه های هم سن و سال خود بازی می کردند . در هر صورت همه ی آموزش ها نیاز به فرصت کافی دارند.

 

پسرک چهار ساله و پنج ماهه و پنج روزه من دوستت دارمقلب

پی نوشت : تولد علیرضای عزیزم مبارک باشه قلب برایت بهترینها را آرزومندمهورا

 

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳۱
تگ ها :

کی بهتره؟

اینروزا بخاطر نبودن فهیمه معلوم نیست چطوری میریم سر کار نیشخند یا من میرم زودی میام بهزاد میره لبخند یا من اصلا نمیرم بهزاد میره و یا هیچکدوم نمیریمخنده

خدا به خیر بگذرونهزبان

دیشب لازانیا درست کردم و عمو سیامک دوست بهزاد شام خونه ما بودمژه ارشیا حسابی رو سفیدمان کرد قهر

 

بهزاد : فردا کی بمونه خونه بهتره؟سوال

ارشیا : بهزاد تو بمون سبز

بهزاد : من شاید کار داشته باشم .. میشه من برم هاله بمونه پیشت ؟از خود راضی

ارشیا : نه هاله منو اذیت میکنهتعجب

بهزاد : وااا چیکار میکنه مگه ؟متفکر

ارشیا : خیلی بوسم میکنه . تو بمونی بهترهقهقهه

بهزاد : باشه من میمونمنیشخند

 

چند دقیقه بعدلبخند

بهزاد : ارشیا نظرت چیه هاله رو دو سه هفته ای بفرستیم خونه بابا جون  ؟خیال باطل

ارشیا : خوبهمژه

 

قیافه سیامک در آخرین لحظهقهقهه

قیافه دیدنی منعصبانیکلافه

و در آخر بهزاد بدجنساز خود راضی

 

والا ما شنیده بودیم پسرا مامانی هستن و دخترا باباییمتفکر حالا جدیدنا این قانون عوض شده فکر کنمخنده

 

 

پی نوشت : تولد مانی کوچولو و نیلوفر جون مبارک باشه تشویقانشالله هزار ساله بشین بغلبراتون بهترینها رو آرزو میکنمقلب

 

 

 

تا بعد  ماچبای بای

 

 

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۸
تگ ها :

روزنگارهای ارشیا

 

امروز میخوام در مورد آلبوم و روزنگارهای ارشیا براتون بنویسم لبخند من نوشتن رو خیلی دوست دارم مژه راهنمایی که بودم شروع کردم به نوشتن داستانای کوتاه کوتاه و بعضی وقتا شعر هم میگفتماز خود راضی اما خوب چون اولش بود زیاد قافیه و مصراعش بهم نمیخوردنیشخند اما دبیرستان که رفتم بهتر شدلبخند و استاد خوب ادبیاتم تشویقم کرد برای پیشرفت تو این کار و شرکت در مسابقه های استانی فرشته البته این رو هم بگم من هر کاری رو دوست دارم یاد بگیرم  یعنی سعی میکنم یه جورایی سر در بیارمنیشخند همون موقعها ضبط اتاقم رو خودم درست میکردم ساکت اینقدر آتاری بازی میکردم رنگ تلویزیونمون رو بهم ریخته بودمخجالت از ترس اینکه بابام نفهمه خودم تلویزیون رو دستکاری میکردم و درستش میکردم خنده دو تا هنر که هیچوقت دوست ندارم یادشون بگیرم یکی خیاطی هست و یکی آرایشگریاوه خلاصه برای اولین بار سال 75 تو مسابقه داستان نویسی شرکت کردم و رتبه هم اوردملبخند بعدش کم کم تو کلاسای خصوصی استادم که تو حوزه های هنری برگزار میشد رفتم و ایرادام رو برام برطرف میکردبغلخیلی خوب بود اما دیپلم که گرفتم دیگه زیاد براش وقت نزاشتم تا زمانی که ارشیا اومدماچ گفتم از تمام لحظه ها و خاطره هایی که باهاش دارم بنویسم تا براش یادگاری بمونهقلبهمش در حال نوشتن بودمقهقهه این عکس اولین روزنگار ارشیاست که از زمان تولدش تا یکسالگیش رو کامل نوشتم قلب کجاها رفت و چه کارایی رو تو چه سنی و چه روزی انجام داد و هر چیز دیگه همه رو نوشتم بغل

 

 

 

 

دومین سالش یه دفتر کوچولو درست کردم ، چون روزنگار برای دو سالگی نبود مژهسه سالگیش رو توی یه تقویم که از لگو هدیه گرفته بود لبخندو روی دیوار آشپزخونه زده بودمش نوشتممژهو آخریش این دفتر زندگینامه رو کامل کردم که بازم از بدو تولد بچه تا اولین روز مدرسه رو میشه توش نوشتقلب برای همین خاطرات کاملش رو توی این انتقال دادم و عکساش رو چسبوندم ماچو البته الان نزدیک دو سال هست که به جز اونا خاطراتش توی وبلاگش هم ثبت میشه لبخندو این قصه دراز نوشتن ما ادامه داره تا بچمون رو زن بدیم نیشخندخنده

 

 

عکساش هم که تا الان فکر میکنم بیشتر از 5000 هزار تا شده باشه لبخندکه همه رو روی سی دی رایت کردیم چشمکتنبلی باعث شده که هیچکدومش رو چاپ نمیکنیم و مستقیم روی سی دی میریزیم و این خیلی بدهناراحتاینم عکس چندتا از آلبومای کودکی ارشیا هستقلب

اولین آلبومشقلب

 

دومین آلبوم ارشیاقلب

اینم سومین آلبومی که براش خریدیمقلب

 

خیلی ممنونم از دوستای خوبم که نگران ارشیا بودین ماچو مرتب جویای احوالش میشدین قلب خدارو شکر بهتره ولی هنوز یه کوچولو سرفه هاش رو دارهناراحتداروهاش رو به موقع میخوره خدارو شکرمژه ازش که میپرسم اسم دارویی که میخوری چیه ؟سوال میگه دیفن هیدمامینخنده

بهش میگم ارشیا پس کی خوب خوب میشی که دیگه سرفه نکنی ؟ سوالمیگه ساعت 9 قول میدم خوب بشمخنده این هم از اثرات علاقه زیاد به یاد گرفتن ساعت هستنیشخند

ارشیا یه کتاب داره اسمش  Tele Story هست لبخندکه وصل میشه به تلویزیون و داستانها رو انگلیسی بصورت شمرده شمرده میخونه تا بچه ها بتونن یاد بگیرنلبخند ارشیا دو تا از داستانش رو داره و اونی که فعلا هر روز میخونه داستان باب اسفنجی هست که خیلی دوسش دارهماچبه نظر من برای یادگیری زبان عالیهلبخند

 

تا بعدبای بای

 

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٤
تگ ها :

پسرک بیمار من

 

 

از تهران که برگشتیم اینجا هوا خیلی کثیف و خاکی بود ناراحت برای همین خیلی رعایت کردیم ارشیا اصلا از خونه بیرون نره یا اگه میره فقط سوار ماشین بشه و پیاده نشهنگران روز یکشنبه خاله جون هیلا اینا شام اومدن خونمون لبخند موقع برگشتن ارشیا اصرار که من شب میخوام برم خونه هوتنیمتفکراین فسقلی ما هم ظاهرا بد عادت شده قلبمنم اجازه دادم و گفتم برو ولی خیلی مواظب خودت باشلبخند فرداش هم که روز پدر بود دعوت شدیم ناهار خونه خاله هیلااز خود راضی توی خونه هیلا اینا متوجه شدم خیلی ارشیا بیحاله و اصلا حال و حوصله حرف زدن ندارهناراحتهمش یه گوشه نشسته بود و تنهایی بازی میکرددل شکسته هر چی ازش پرسیدم ارشیا مشکلی داری میگفت نه سوال طرفای ساعت 7 عصر بود دست زدیم به صورتش دیدیم بلهههه آقا تب داره گریه سریع دارو دادم و اینقدر بیحال بود خوابید و زود بیدار شدناراحت شب هم زودی خوابید ولی دوباره تب کرداسترسفرداش بردمش پیش دکترش و تایید کرد بخاطر این هوای آلوده و کثیفه عصبانی تب ویروسی هست و اصلا از خونه بیرون نیارینش ناراحت خدارو شکر تبش زودی قطع شد اما سرمای بدی خورده .هم آب ریزش بینی و چشم هم گلو درد و هم عطسه و سرفه های بدگریه که اصلا نمیتونه بخوابه . همچنان دارو میخوره تا ببینم عسلکم کی خوب میشه ناراحتدل شکسته

 

کلاس زبانش شروع شده و یه روز در میون داره میره قلب

نتیجه آزمایشش خیلی سریعتر از اون چه فکر میکردیم با پست سفارشی به دستمون رسید لبخند همه چیز خوب بود ولی هنوز یه کوچولو کمبود Mcr داره ناراحتکه دکتر داروهای قبلی رو دوباره تجویز کردخنثی

کلاس ورزش رو فعلا نمیره . حالش که بهتر بشه انشالله میبرمشبغل

خاله فهیمه مربی ارشیا دو هفته ای رفته مشهد نگران من و بهزاد برای سر کار رفتن باید یه روز در میون جامون رو عوض کنیمسبز

مامان و بابام هم رفتن شمال و تا پائیز برنمیگردنقلب هنوز نرفته دلمون براتون تنگ شده . خوش بگذره بهتونبغل

امروز آرش پسر عموی بهزاد مهمون خونه ما بود و ارشیا از تنهایی در اومدماچ

 

 

 

 

تا بعد بدرودبای بای

 

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٩
تگ ها :

سفرنامه قسمت دوم

و اما بقیه سفرنامهلبخند

روز سه شنبه ساعت 4 بعدازظهر توی بوف جام جم قرار داشتیم قلبمرسی از همه دوستای خوبم که لطف کردن و برای دیدار ما اومدنبغل خیلی خوشحال شدیم و از همینجا اعلام میکنیم که  خیلی خیلی دوستتون داریم و همیشه به یادتون هستیمماچ

چون تولد پرهام جون بودقلب زمانه زحمت کیک و آبمیوه کشیدن و بچه ها حسابی لذت بردن ماچپرهام گلی تولدت مبارک تشویق امیدوارم از هدیه ای که ارشیا برات گرفته بود خوشت اومده باشهبغل

خوب بچه ها رو یکی یکی معرفی میکنم لبخند

ارشیا گلی

 

پرهام جون

 

طاهای عزیزم

 

امیر خوشمزه

 

تارا گلی

 

هانا جون

 

وندای خوشگلم

 

دانیال جون 

 

مارتیای عزیزم

 

آرتین گلی

 

روژین جون

 

پریسای عزیزم

 

پارسا جون

 

روزانا گلی

 

امیرپارسا جون

 

شاینا جونم

 

آریان جون

 

الینای خوشگلم

 

هلیای عزیزم

 

دیبا و پرند عزیزم

 

نارگل خوشگلم

 

و آدرینا گلی

 

 

دوستان خوبم سمیه گلی و پریما جون هم که نی نی نداشتن اومدنماچاز دیدن همتون خیلی خوشحال شدمبغلانشالله دوستیهامون همیشگی باشه و بتونیم بازم بزودی زود همدیگرو ببینیمماچ

افروز عزیزم برای هدیه قشنگت به ارشیا ممنونماچ

پریما گلی دست تو هم درد نکنه ماچهدیه ای که برای ارشیا گرفتی خیلی خوشگل بود

ساناز گلی برای تقویم با عکس ارشیا خیلی خیلی ممنونماچ

روز چهارشنبه صبح هم یکساعتی مهمان یه دوست قدیمی راحیل مامان ستاره جون بودیم از خود راضیمن و راحیل دبستان با هم بودیم و بعد از اون دیگه همدیگرو ندیدیمبغل فکر کنین بعد 15 سال یه دوست قدیمیت رو ببینی چه حالی بهت بدست میدههوراممنون از مهمون نوازیت راحیل عزیزمبغلاونجا هم ارشیا رضایت به خونه اومدن نمیداد و دوست داشت پیش ستاره بمونه خنده برای شکلات خوشمزت هم ممنون که مال ارشیا بود اما مامان ارشیا صاحبش شدنیشخنداز خود راضی

 

ارشیا و ستاره

 

 

بعد از اونجا رفتیم خونه و ناهاز خوردیم و یه کوچولو استراحت کردیمخمیازه آخه ساعت 5 با سانازی مامان دانیال تو بوستان قرار داشتمنیشخند بهار جونم مامان کارنماچ بی بی ستاره عزیزمقلبمیکائیل جون با مامانشلبخند لیلا مامان پریا گلی بغل هم اومدن .خیلی خوش گذشتلبخند

ارشیای گلم

 

پریا جونم

 

کارن گلم

 

دانیال آشپز که نتونستم اونجا عکس بگیرم ازش

 

و میکائیل فیلیپینی

 

 

 

لیلا گلی خیلی خیلی ممنون از هدیه خوشگلت قلب خیلی بهم میادخجالت

بهزاد اومد بوستان دنبالمونلبخند و اونجا بود که آریا خان بابای دانیال گلی و بهزاد هم با هم آشنا شدنقلب از اونجا هم مستقیم رفتیم سرزمین عجایب و ارشیا حسابی بازی کرد هوراتا رسیدیم خونه ساعت 11:30 بود و وسایلمون رو جمع و جور کردیم و ساعت 5:30 صبح هم پرواز داشتیم و برگشتیم قلب

 

 

 

خیلی دوستتون داریم قلب

روز پدر هم بر همه باباهای دنیا مبارک هورا

 

 

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦
تگ ها :

سفرنامه قسمت اول

سلام به دوستای خوب و مهربونمونقلب

ما برگشتیم چشمک سفر خوبی بود راستیتش تو این شلوغی خیلی میترسیدم بیام تهران اما خدارو شکر مشکلی پیش نیومدلبخند چون خاطرات سفر همیشه شیرین هست و طولانی ، من خیلی مختصر و مفید مینویسم بغلفقط برای اینکه ارشیا یادش بمونه کجاها رفتهقلب قسمت اول سفرمون رو از روز چهارشنبه که رفتیم کرج مینویسم تا برسیم به آخرش لبخند

 

 

 

 

 

چهارشنبه صبح ساعت 11 بود رسیدیم خونه آرش و لادن جونقلبارشیا در کنار دوقلوهای دوست داشتنی خیلی بهش خوش گذشتبغل بیشتر اسباب بازیهای گلپونه و گلگونه رو صاحب شد نیشخند عصر چهارشنبه همه رفتیم پارک  و ارشیا حسابی بازی کرد بغلو ساعت 8 از شدت خستگی تو بغل بهزاد خوابش برد تا 9 صبح فرداش سبز

 

 

 

روز پنچشنبه ناهار با همه خانواده ناهار دعوت بودیم یه باغی تو جاده چالوسلبخند ارشیا تا رسید دو تا دوست پیدا کرد اما بهش توپ ندادن اولش ناراحتالهی بمیرم اونم نشست و تشویقشون میکردبغل بعدش باهاش دوست شدن و ارشیا رو هم بازی دادنتشویق

 

دوقلوها ( گلپونه و گلگونه)قلب

 

ارشیا و دوستانقلب

 

ارشیا و بهزادبغل

 

در حال بررسی کفشدوزک با مانی کوچولو قلب

 

روز جمعه صبح با بهزاد و ارشیا رفتیم تا نمایندگی رولان و کلی لباس تو خونه برای ارشیا خریدیممژهطرفای ساعت 1:30 بود برگشتیم خونه و ناهار خوردیم و ساعت 4:30 بهزاد و ارشیا دوباره رفتن پارک لبخندبعدش که برگشتن همه با هم رفتیم بازار برای خرید . ارشیا یه ماشین بنز نقره ای برای خودش انتخاب کرد و خریدهورا

 

 

شنبه صبح هم یکساعتی مهمان بهاره جون مامان آرین بودیمماچبهاره جون ممنون از مهمون نوازیت لبخند خیلی بهمون خوش گذشت و مهمتر از همه خیلی خوشحالیم که تونستیم ببینیمتونبغل آرین و ارشیا حسابی خونه رو بهم ریختن و بازی کردنخجالت آخرش هم ارشیا اصلا رضایت به اومدن نمیداد و با گریه راهی خونه شدناراحت هر چی میگفتم چرا گریه میکنی ؟ سوالمیگفت میخوام برم خونه دوست جدیدم خنده

 

 

 

ناهار رو که خوردیم طرفای ساعت 4 بود راه افتادیم به سمت چشمک یه خواب کوچولو ارشیا تو ماشین رفت اما به محض ایستادن ماشین دم در خونه چشمای آقا هم باز شدمتفکر من خیلی خسته بودمخمیازه اما به اصرار بقیه ارشیا رو شب بردیم سرزمین عجایب و خیلی خیلی بهش خوش گذشتقلباز لگو طبقه پائین هم برای خودش عروسک خریدلبخند همونجا شام گرفتیم و اومدیم خونه و بیهوش شدیمخواب

 

 

 

 

 

یکشنبه صبح من و ارشیا جایی نرفتیملبخندبهزاد رفت بیرون تا به کاراش برسه . عصرش ارشیا رو بدیم جای مورد علاقشنیشخند رفتیم تندیس و مستقیم تو نمایندگی لگوچشمکیه پازل خوشگل برای خودم خریدم از خود راضی ارشیا هم چون تازگیها خیلی علاقمند به یاد گرفتن ساعت شده یه ساعت مچی لگو برای خودش خریدبغل به اضافه یه دسته اضافی وی تک به همراه یه بازی جدید علاء الدینتشویقدفتر نقاشی ، آبرنگ ، مداد شمعی ، برس رنگ و یه موتور خوشگل هم کادو برای هوتنی خریدقلب

 

 

 

 

 

دکتر ارشیا یه چکاب کامل برای ارشیا نوشته بود که تصمیم گرفتیم حالا که اومدیم تهران ارشیا آزمایشات رو اینجا انجام بدهناراحت برای همین دوشنبه صبح راهی آزمایشگاه مسعود شدیم گریه الهی بمیرم موقع خون گرفتن خیلی گریه کرد و همش میگفت من حالم خوبه آقای دکتر به من آمپول نزنناراحتکلی بغلش کردم و بوسیدمش که یادش بره . بهزاد هم رفت پائین و براش یه ببعی نیشخندخوشگل که کارتونش رو داره خرید و از دلش در اورد . به بهزاد میگفت برو آقای دکتر رو بزن خنده

 

 

 

 

از اونجا هم مستقیم آقا تشریف بردن لگوی اسکان و یه سری خرید هم اونجا کردنمتفکرجالب اینجا بود که ما یکسالی میشد اسکان نیومده بودیم ولی تا فروشنده اونجا ارشیا رو دید شناخت و کلی ذوقیدلبخند بهش گفتم ماشالله خوب حافظه ای دارید که ارشیا رو شناختین و گفت چون دوستش داشتم چهرش به یادم موندهقلب

اونجا ارشیا یه ست کامل ماشین خرید و کلی هم خاله اشانتیون بهش داد قلببعدش هم رفتیم پایتخت لبخند چون ارشیا صبحانه نخورده بود برای آزمایشگاه اول رفتیم چایی با کیک خوردیم و بعدش بهزاد یه سری خرید داشت انجام دادیم و راهی ونک شدیماز خود راضی اونجا هم یه سری خرید کردیم خمیازهو راهی خونه شدیم و تا شب دیگه جایی نرفتیم ولی بهزاد رفت جام جم و یه کفش از نمایندگی رنو برای ارشیا خریدتشویق که خیلی خوشگله و دوستش دارهقلب

 

قربون اون دست چسب خوردت بشم من ماچ

 

ارشیا در حال انتخاببغل

 

 

و اما سه شنبه روزی هست که ما با دوستای گلمون قرار وبلاگی گذاشتیم بغل تا اینجا رو داشته باشین  انشالله عکسای قرارمون مفصل باشه برای پست بعدی ماچبای بای

 

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٢
تگ ها :

کرج هستیم

 

دوستای خوبمون خیلی ممنون از کامنتای پر محبتتونقلب ما الان کرج هستیم و متاسفانه زیاد دسترسی به نت ندارمناراحت اگه صلاح میدونید یه قرار وبلاگی تهران جور کنید که بتونیم همدیگه رو ببینیم چشمکاگر هم که خیلی اوضاع بهم ریخته و شلوغ هست انشالله میزاریم برای سفر بعددل شکستهناراحت

منتظر خبرتون هستم قلب

میبوسمتونماچ

 

قرارمون شد سه شنبه ٩ تیر ساعت ۴ بوف جام جم  ... منتظرملبخند

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳
تگ ها :