نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٤/۳۱  توسط ارشیا گلی

بازیگوشی کردن کودک نوعی جلب توجه والدین و تقاضای محبت بیشتر است.
زمانی که به کودک اجازه می دهیم مهارت های جدیدی را بیاموزد و به شیوه زندگی تازه ای قدم بگذارد، با مشکلات تازه ای نیز رو به رو خواهیم شد زیرا کسب مهارت های جدید با دشواری های مخصوص به خود همراه است. در این گروه سنی، کودکان نمی توانند سرعت عمل داشته باشند. زمان بندی و تنظیم یک برنامه روزانه فشرده برای آنان مفهومی نخواهد داشت. بازیگوشی کودکان راهی غیر مستقیم است برای جلب توجه والدین، یاری خواستن از آنان و تقاضای محبت بیشتر. اگر فرزند شما تقاضای کمک می کند ، بهتر است به جای این که او را وادار کنید که کارش را انجام دهد به او کمک کنید ؛ اما مراقب باشید! آیا او به کمک شما نیاز دارد؟ به طور مثال اگر فرزند چهار تا شش ساله شما برای بستن بند کفش خود از شما کمک می خواهد به او کمک کنید ؛ اما اگر روی صندلی نشسته و از شما می خواهد که کفش او را برایش ببرید تا بپوشد ، تسلیم نشوید، حتی اگر وضعیت را بدتر کند. زیرا در مدت کوتاهی او به کودکی تنبل و وابسته به شما تبدیل خواهد شد.
مهمترین نکته ای که والدین باید به آن توجه کنند این است که انجام کارهای روزانه و مسئولیت های جزئی، بخش اصلی زندگی یک کودک چهار تا شش ساله را تشکیل نمی دهند بلکه بازی کردن، جالب توجه ترین بخش زندگی او به شمار می رود. او از بازی کردن با کودکان دیگر، و با کسانی که به چیزهایی نیاز دارند که او نیاز دارد، و چیزهایی را دوست می دارند که او دوست دارد لذت می برد. بازی کردن با کودکان دیگر در این سن بسیار با اهمیت است.
گفتار پایانی
اغلب والدین امروزی، احساسات خود را مانند اضطراب داشتن، نگران بودن، عجله داشتن و ... در رفتار با کودکان خود منعکس می سازند. بیشتر والدین توقع دارند که فرزندانشان پیش از آنکه آمادگی کافی را کسب نمایند فرد مسئولی باشند. از فرزندانشان می خواهند که خوش اخلاق و مؤدب باشند، با بچه های دیگر مشغول بازی شوند، همکاری داشته باشند، مفید باشند، سریع راه بروند، سریع صحبت کنند و ... و بالاخره به سرعت رشد کنند و بزرگ شوند. در حالی که کسب همه مهارت های فوق نیاز به فرصت کافی دارند. دانشمندان معتقدند که بزرگ شدن فرآیندی آرام تر و پربارتر از آن چیزی است که واقعاً هست. بهتر است که فشارها را از روی فرزندانمان برداریم و به آنها فرصت کافی بدهیم تا بتوانند به آرامی و با کاردانی در مراحل رشد خود قدم بردارند.
همیشه به خاطر داشته باشید که کودک به خودی خود از احساسات همسن و سال های خود اطلاعی ندارد، نیاز به همکاری و همدردی و کمک به آنان را درک نمی کند ؛ او باید این نوع مهارت ها را از بزرگترها بیاموزد. مهارت هایی که به او کمک می کند تا به یک موجود اجتماعی تبدیل شود. در این بخش هم تشویق و تحسین کودک راه مناسبی برای آموزش مهارت هاست. کودک نیاز به راهنمایی های شما و تمرین بیشتر دارد. همکاری کردن با دیگران، رعایت نوبت در بازی ها و رفتار عادلانه داشتن و حفظ آرامش ، مهارت هایی هستند که باید یاد گرفت و تنها یک اشاره کوچک شما کافیست ؛ ولی باید صبر کنید و تمرین داشته باشید تا به نتایج مطلوب برسید. تا سن پنج سالگی، کودکان می توانند مهارت های پایه را برای بازی های کودکانه یاد بگیرند، به ویژه آنان که از سال های قبل با بچه های هم سن و سال خود بازی می کردند . در هر صورت همه ی آموزش ها نیاز به فرصت کافی دارند.

پسرک چهار ساله و پنج ماهه و پنج روزه من دوستت دارم
پی نوشت : تولد علیرضای عزیزم مبارک باشه برایت بهترینها را آرزومندم
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٤/٢۸  توسط ارشیا گلی
اینروزا بخاطر نبودن فهیمه معلوم نیست چطوری میریم سر کار یا من میرم زودی میام بهزاد میره یا من اصلا نمیرم بهزاد میره و یا هیچکدوم نمیریم
خدا به خیر بگذرونه
دیشب لازانیا درست کردم و عمو سیامک دوست بهزاد شام خونه ما بود ارشیا حسابی رو سفیدمان کرد 
بهزاد : فردا کی بمونه خونه بهتره؟
ارشیا : بهزاد تو بمون 
بهزاد : من شاید کار داشته باشم .. میشه من برم هاله بمونه پیشت ؟
ارشیا : نه هاله منو اذیت میکنه
بهزاد : وااا چیکار میکنه مگه ؟
ارشیا : خیلی بوسم میکنه . تو بمونی بهتره
بهزاد : باشه من میمونم
چند دقیقه بعد
بهزاد : ارشیا نظرت چیه هاله رو دو سه هفته ای بفرستیم خونه بابا جون ؟
ارشیا : خوبه
قیافه سیامک در آخرین لحظه
قیافه دیدنی من 
و در آخر بهزاد بدجنس
والا ما شنیده بودیم پسرا مامانی هستن و دخترا بابایی حالا جدیدنا این قانون عوض شده فکر کنم

پی نوشت : تولد مانی کوچولو و نیلوفر جون مبارک باشه انشالله هزار ساله بشین براتون بهترینها رو آرزو میکنم

تا بعد  
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٤/٢٤  توسط ارشیا گلی
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٤/۱٩  توسط ارشیا گلی
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٤/۱٦  توسط ارشیا گلی
و اما بقیه سفرنامه
روز سه شنبه ساعت 4 بعدازظهر توی بوف جام جم قرار داشتیم مرسی از همه دوستای خوبم که لطف کردن و برای دیدار ما اومدن خیلی خوشحال شدیم و از همینجا اعلام میکنیم که خیلی خیلی دوستتون داریم و همیشه به یادتون هستیم
چون تولد پرهام جون بود زمانه زحمت کیک و آبمیوه کشیدن و بچه ها حسابی لذت بردن پرهام گلی تولدت مبارک امیدوارم از هدیه ای که ارشیا برات گرفته بود خوشت اومده باشه
خوب بچه ها رو یکی یکی معرفی میکنم 
ارشیا گلی

پرهام جون

طاهای عزیزم

امیر خوشمزه

تارا گلی

هانا جون

وندای خوشگلم

دانیال جون

مارتیای عزیزم

آرتین گلی

روژین جون

پریسای عزیزم

پارسا جون

روزانا گلی

امیرپارسا جون

شاینا جونم

آریان جون

الینای خوشگلم

هلیای عزیزم

دیبا و پرند عزیزم

نارگل خوشگلم

و آدرینا گلی

دوستان خوبم سمیه گلی و پریما جون هم که نی نی نداشتن اومدن از دیدن همتون خیلی خوشحال شدم انشالله دوستیهامون همیشگی باشه و بتونیم بازم بزودی زود همدیگرو ببینیم
افروز عزیزم برای هدیه قشنگت به ارشیا ممنون
پریما گلی دست تو هم درد نکنه هدیه ای که برای ارشیا گرفتی خیلی خوشگل بود
ساناز گلی برای تقویم با عکس ارشیا خیلی خیلی ممنون
روز چهارشنبه صبح هم یکساعتی مهمان یه دوست قدیمی راحیل مامان ستاره جون بودیم من و راحیل دبستان با هم بودیم و بعد از اون دیگه همدیگرو ندیدیم فکر کنین بعد 15 سال یه دوست قدیمیت رو ببینی چه حالی بهت بدست میده ممنون از مهمون نوازیت راحیل عزیزم اونجا هم ارشیا رضایت به خونه اومدن نمیداد و دوست داشت پیش ستاره بمونه برای شکلات خوشمزت هم ممنون که مال ارشیا بود اما مامان ارشیا صاحبش شد 
ارشیا و ستاره

بعد از اونجا رفتیم خونه و ناهاز خوردیم و یه کوچولو استراحت کردیم آخه ساعت 5 با سانازی مامان دانیال تو بوستان قرار داشتم بهار جونم مامان کارن بی بی ستاره عزیزم میکائیل جون با مامانش لیلا مامان پریا گلی هم اومدن .خیلی خوش گذشت
ارشیای گلم

پریا جونم

کارن گلم

دانیال آشپز که نتونستم اونجا عکس بگیرم ازش

و میکائیل فیلیپینی


لیلا گلی خیلی خیلی ممنون از هدیه خوشگلت خیلی بهم میاد
بهزاد اومد بوستان دنبالمون و اونجا بود که آریا خان بابای دانیال گلی و بهزاد هم با هم آشنا شدن از اونجا هم مستقیم رفتیم سرزمین عجایب و ارشیا حسابی بازی کرد تا رسیدیم خونه ساعت 11:30 بود و وسایلمون رو جمع و جور کردیم و ساعت 5:30 صبح هم پرواز داشتیم و برگشتیم 

خیلی دوستتون داریم 
روز پدر هم بر همه باباهای دنیا مبارک 
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٤/۱٢  توسط ارشیا گلی
سلام به دوستای خوب و مهربونمون
ما برگشتیم سفر خوبی بود راستیتش تو این شلوغی خیلی میترسیدم بیام تهران اما خدارو شکر مشکلی پیش نیومد چون خاطرات سفر همیشه شیرین هست و طولانی ، من خیلی مختصر و مفید مینویسم فقط برای اینکه ارشیا یادش بمونه کجاها رفته قسمت اول سفرمون رو از روز چهارشنبه که رفتیم کرج مینویسم تا برسیم به آخرش 
چهارشنبه صبح ساعت 11 بود رسیدیم خونه آرش و لادن جون ارشیا در کنار دوقلوهای دوست داشتنی خیلی بهش خوش گذشت بیشتر اسباب بازیهای گلپونه و گلگونه رو صاحب شد عصر چهارشنبه همه رفتیم پارک و ارشیا حسابی بازی کرد و ساعت 8 از شدت خستگی تو بغل بهزاد خوابش برد تا 9 صبح فرداش 

روز پنچشنبه ناهار با همه خانواده ناهار دعوت بودیم یه باغی تو جاده چالوس ارشیا تا رسید دو تا دوست پیدا کرد اما بهش توپ ندادن اولش الهی بمیرم اونم نشست و تشویقشون میکرد بعدش باهاش دوست شدن و ارشیا رو هم بازی دادن
دوقلوها ( گلپونه و گلگونه)

ارشیا و دوستان

ارشیا و بهزاد

در حال بررسی کفشدوزک با مانی کوچولو 

روز جمعه صبح با بهزاد و ارشیا رفتیم تا نمایندگی رولان و کلی لباس تو خونه برای ارشیا خریدیم طرفای ساعت 1:30 بود برگشتیم خونه و ناهار خوردیم و ساعت 4:30 بهزاد و ارشیا دوباره رفتن پارک بعدش که برگشتن همه با هم رفتیم بازار برای خرید . ارشیا یه ماشین بنز نقره ای برای خودش انتخاب کرد و خرید

شنبه صبح هم یکساعتی مهمان بهاره جون مامان آرین بودیم بهاره جون ممنون از مهمون نوازیت خیلی بهمون خوش گذشت و مهمتر از همه خیلی خوشحالیم که تونستیم ببینیمتون آرین و ارشیا حسابی خونه رو بهم ریختن و بازی کردن آخرش هم ارشیا اصلا رضایت به اومدن نمیداد و با گریه راهی خونه شد هر چی میگفتم چرا گریه میکنی ؟ میگفت میخوام برم خونه دوست جدیدم 


ناهار رو که خوردیم طرفای ساعت 4 بود راه افتادیم به سمت یه خواب کوچولو ارشیا تو ماشین رفت اما به محض ایستادن ماشین دم در خونه چشمای آقا هم باز شد من خیلی خسته بودم اما به اصرار بقیه ارشیا رو شب بردیم سرزمین عجایب و خیلی خیلی بهش خوش گذشت از لگو طبقه پائین هم برای خودش عروسک خرید همونجا شام گرفتیم و اومدیم خونه و بیهوش شدیم




یکشنبه صبح من و ارشیا جایی نرفتیم بهزاد رفت بیرون تا به کاراش برسه . عصرش ارشیا رو بدیم جای مورد علاقش رفتیم تندیس و مستقیم تو نمایندگی لگو یه پازل خوشگل برای خودم خریدم ارشیا هم چون تازگیها خیلی علاقمند به یاد گرفتن ساعت شده یه ساعت مچی لگو برای خودش خرید به اضافه یه دسته اضافی وی تک به همراه یه بازی جدید علاء الدین دفتر نقاشی ، آبرنگ ، مداد شمعی ، برس رنگ و یه موتور خوشگل هم کادو برای هوتنی خرید




دکتر ارشیا یه چکاب کامل برای ارشیا نوشته بود که تصمیم گرفتیم حالا که اومدیم تهران ارشیا آزمایشات رو اینجا انجام بده برای همین دوشنبه صبح راهی آزمایشگاه مسعود شدیم الهی بمیرم موقع خون گرفتن خیلی گریه کرد و همش میگفت من حالم خوبه آقای دکتر به من آمپول نزن کلی بغلش کردم و بوسیدمش که یادش بره . بهزاد هم رفت پائین و براش یه ببعی خوشگل که کارتونش رو داره خرید و از دلش در اورد . به بهزاد میگفت برو آقای دکتر رو بزن 

از اونجا هم مستقیم آقا تشریف بردن لگوی اسکان و یه سری خرید هم اونجا کردن جالب اینجا بود که ما یکسالی میشد اسکان نیومده بودیم ولی تا فروشنده اونجا ارشیا رو دید شناخت و کلی ذوقید بهش گفتم ماشالله خوب حافظه ای دارید که ارشیا رو شناختین و گفت چون دوستش داشتم چهرش به یادم مونده
اونجا ارشیا یه ست کامل ماشین خرید و کلی هم خاله اشانتیون بهش داد بعدش هم رفتیم پایتخت چون ارشیا صبحانه نخورده بود برای آزمایشگاه اول رفتیم چایی با کیک خوردیم و بعدش بهزاد یه سری خرید داشت انجام دادیم و راهی ونک شدیم اونجا هم یه سری خرید کردیم و راهی خونه شدیم و تا شب دیگه جایی نرفتیم ولی بهزاد رفت جام جم و یه کفش از نمایندگی رنو برای ارشیا خرید که خیلی خوشگله و دوستش داره
قربون اون دست چسب خوردت بشم من 

ارشیا در حال انتخاب
و اما سه شنبه روزی هست که ما با دوستای گلمون قرار وبلاگی گذاشتیم تا اینجا رو داشته باشین انشالله عکسای قرارمون مفصل باشه برای پست بعدی  
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٤/۳  توسط ارشیا گلی
دوستای خوبمون خیلی ممنون از کامنتای پر محبتتون ما الان کرج هستیم و متاسفانه زیاد دسترسی به نت ندارم اگه صلاح میدونید یه قرار وبلاگی تهران جور کنید که بتونیم همدیگه رو ببینیم اگر هم که خیلی اوضاع بهم ریخته و شلوغ هست انشالله میزاریم برای سفر بعد 
منتظر خبرتون هستم 
میبوسمتون
قرارمون شد سه شنبه ٩ تیر ساعت ۴ بوف جام جم ... منتظرم
|