نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٢/۳٠  توسط ارشیا گلی
اینو گذاشتم اینجا که همیشه بدونی تو بهترینی پسر گلم
http://news.persianblog.ir/post/380
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٢/٢٦  توسط ارشیا گلی
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٢/٢۳  توسط ارشیا گلی
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٢/۱۸  توسط ارشیا گلی
پسرک نازمون چهار جلسه ای میشه میره کلاس ژیمناستیک خودش خیلی دوست داره . خلاصه حسابی برنامه هفتمون پر شده شنبه هم امتحان زبان داره و خدا بخواد ترم 2 تموم میشه یک هفته بعدش ترم 3 شروع میشه .قربون این پسر ناز و باهوشم برم من
دیشب تولد آتوسا بود و ما شام خونه دایی اینا بودیم براش یه گوشواره گرفتیم که
خیلی ظریف بود و خودم خیلی خوشم اومد انشالله اونم خوشش بیاد



ارشیا که حسابی خسته بود و حسابی قاتی کرده بود
به آتوسا و مهسا گفتم بچه ها ارشیا رو ول کنین حسابی قاتی کرده فکر کردم نشنید سریع برگشت و گفت آره من خیلی قاتی هستم الان 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٢/۱٤  توسط ارشیا گلی
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٢/۱۳  توسط ارشیا گلی
روزت مبارک تیچر مهربون

پی نوشت : آزاده جون مامان پریسا و پارسا قبلا زحمت کشیدن طرح خبرنامه تولدی مامانا و بچه ها رو تو وبلاگشون انجام دادن الان یه کار جدیدتر هم کردن و بچه ها رو بر اساس سن تقسیم بندی کردن حتما یه سری به وبلاگشون بزنید.
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٢/۱٠  توسط ارشیا گلی
سه سال پیش یکی از دوستای خوبم ازدواج کرد و من وقت نکردم برم دیدنش بعد 2 سال بچه دار شد و متاسفانه بازم وقت نکردم برم خونشون چند روز پیش زنگ زدم حالش رو بپرسم گفت تازه از مکه اومده و دیگه حقیقتش خیلی خجالت کشیدم قرار گذاشتم که برم خونشون خلاصه خدا بخواد موفق شدیم دیروز عصر بعد از کلاس زبان ارشیا بریم خونه هدی جون . ارشیا و حسین با هم بازی کردن ارشیا چون بزرگتر بود بیشتر اسباب بازیهای حسین رو صاحب شده بود و تا هدی یه سری اسباب بازیهای جدید برای حسین میورد ارشیا قبلیها رو با مهربونی میداد به حسین و جدیدا رو تصاحب میکرد
اینقدر سرگرم حرف زدن با هدی شدم که یادم رفت از این فسقلیها عکس بگیرم
چند روز پیش وقتی ارشیا داشت دوچرخه سواری میکرد ندا جون مامان شان آی هم اس ام اس داد که منم میام ما هم بسی خوشحال خلاصه این شان آی جیگرمون هم اومد و به جمع بچه ها پیوست فقط حیف که کفش پاش نبود تا بتونه حسابی بدو بدو کنه ندا جون مرسی اومدی همیشه بیا پیشمون
قابل توجه راما مامان آرتینا جون : شما نمیخوای به ما بپیوندی؟
ارشیا توی زبان خدارو شکر خیلی پیشرفت کرده 
عددا رو تا 5 خوندن ولی ارشیا تقریبا تا بیست بلده انگلیسی بشماره 
تا دو روز پیش مامان رو هاله و بابا رو بهزاد صدا میکرد اما حالا شدیم مامی و ددی
پلیس راهنمایی رانندگی که میبینه حالا چه زن باشه چه مرد حتما باید بگه :
She is police officer
آفیسر رو هم آپیسر تلفظ میکنه و حسابی خوردنی میشه 
خیس که میشه میگه من wet شدم
تو آشپزخونه که بیاد میگه I am Hungry
و کلی حرفای خوشمزه دیگه که آدم دلش میخواد قورتش بده
اشکها و لبخندها هم که تموم شد و پسرک ما ناراحت آخرین قسمتش رو اینقدر با دقت نگاه میکرد و رفته بود تو نخ حرفاشون و میپرسید : حشمت چرا مرد؟
اسم تمام ماشینهای خارجی رو که عمرا اگه من بشناسم و حتما باید پشتشون رو بخونم تا اسمش رو بفهمم این شازده ما بلده به محض دیدن چراغ ماشین و مدلش از دور میفهمه چی هست قربون هوش و استعدادت برم من
زودی برمیگردیم با عکس
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٢/٦  توسط ارشیا گلی
حالا که ارشیا فعلا اصراری برای خریدن اسباب بازی و چیزای دیگه نداره ، ما ول کن نیستیم دیروز بهزاد میگه خیلی وقته که چیزی برای ارشیا نخریدیمااااا منم گفتم آره اینطوری بهتره بزار با همونایی که داره بازی کنه خلاصه بعد از کلی بحث و مشورت نتیجه این شد که یدفعه از سر کار رفتیم مغازه لگو و براش یه سری وسایل از لگو خریدیم یه مدادرنگی خوشگل و ماژیک کرایولا برای کلاس زبانش یه ماشین و یه دست کلید باب اسفنجی به اضافه سی دی دوبله ماداگاسکار 2 و رابین هود
بچم تا دید کلی ذوقشون کرد
عصر رفتیم بیرون یه گشتی بزنیم :
ارشیا : من اون ماشین قرمز رو میخوام 
هاله : کدوم ؟
ارشیا : همون که مغازه خاله داره
هاله : کدوم خاله ؟
ارشیا : خاله تو لگو داره
ارشیا : همون ماشینه که مثل رنو خوشگله
هاله : نه مامان جون ما امروز کلی چیز برات از اونجا خریدیم دیگه نمیشه
بچه یادش رفته بودااااا ... 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٢/۱  توسط ارشیا گلی

خدارو شکر ارشیا از همون کوچیکی بچه ای نبوده که منو بخاطر غذا خوردن اذیت بکنه اگر گشنش بشه کامل میخوره و اگر هم سیر بشه میگه دیگه نمیخوام و الهی شکرش رو میگه و میره حتما دهنش رو با دستمال کاغذی تمیز میکنه و مشغول بازی میشه من هم اصلا عادت ندارم دنبالش راه بیوفتم که تو رو خدا بخور و از این جور کارا شاید چون از بچگی این مدلی عادتش دادم الان زیاد اذیت نمیشم
دیشب بچم حسابی قاتی کرده بود اول گفت بستنی میخوام
اتمام بستنی
مامان شام میخوام
چی درست کنم ارشیا گلی؟
ارشیا : پلو میخوام با تف مرغ (تخم مرغ )
اتمام شام
ارشیا : من بازم بستنی میخوام آیا میشه ؟ این میشه رو بکشین 
هاله : نه عزیزم دلت درد میگیره .... یه کم صبر کن بعد بستنی بخور 
خلاصه با پافشاری زیاد دومین بستنی رو هم نوش جون کردن
ارشیا : مامان من سوسیس میخوام 
هاله : ارشیا مگه گشنته ؟ سوسیس که اصلا حرفش رو هم نزن دل درد میگیری عزیزم
ارشیا : طالبی بده آخه خیلی خوزمست (خوشمزه)
هاله : نه نمیشه فقط لالا
بهزاد این وسط دلش سوخت و بهش طالبی داد 
ارشیا : من بازم بستنی میخوام 
هاله :
ارشیا : خوب پس شیر بیار میخوام بخوابم
هاله :چشم ... تو امشب استفراغ نکنی خیلی حرفه .
خدارو شکر به خیر گذشت 
جدیدا هم با گذاشتن سریال اشکها و لبخندها ، عاشق خسرو و مامانش شده 
هر شب میپرسه کی شروع میشه
برنامه روزانه ارشیا جان هم معلوم شد هر روز دوچرخه سواری با دوستان به مدت 2 الی 3 ساعت جالب اینجاست که مادر هیچکدوم از بچه ها وقتشون رو برای این کار نمیزارن و نمیان مواظب بچه هاشون باشن فقط من بیچاره میام پیششون می ایستم تازه علاوه بر مواظبت که مبادا بچه ای تو خیابون بره ، یا چرا داره گریه میکنه سرویس های دیگه هم میدم بهشون براشون بستنی ، آب میوه یا تنقلات میخرم که بخورن و مبادا بهشون بد بگذره

تا بعد بدرود
|