بهونه کوچولوی قشنگم واسه زندگی

پرشین بلاگ

 

اینو گذاشتم اینجا که همیشه بدونی تو بهترینی پسر گلمقلب

 

http://news.persianblog.ir/post/380

 

دبیرخانه جشن سالگرد پرشین بلاگ اعلام کرد در روز برگزاری این مراسم از بین وبلاگهایی که در طول یک سال گذشته در نظر سنجی های مختلف از دید کاربران حائز رتبه بودند انتخابات وبلاگی برگزار خواهد کرد. میهمانان می توانند سه وبلاگ منتخب خود را از لیست زیر گزینش کرده و در روز مراسم در این انتخابات شرکت کنندقلب

 

 

 

http://1fathi.wordpress.com

http://1pezeshk.com

http://akrane.persianblog.ir

http://anidalton.blogfa.com

http://bamdadi.com

http://dayyertashbad.blogfa.com

http://father78.persianblog.ir/

http://freekeyboard.net

http://greenebtekar.persianblog.ir/

http://imilad.com

http://kelash.persianblog.ir

http://mamazi.persianblog.ir

http://mhmazidi2.wordpress.com

http://mykindlyarshia.persianblog.ir

http://satrha.persianblog.ir

http://selmaa.wordpress.com

http://setarehnafas.blogfa.com

http://shahrzad.persianblog.ir

http://smto.ir

http://violet.special.ir

http://webneveshteha.com

http://yasnajoon.persianblog.ir

http://z8un.com

http://zahra-hb.com

 

 

 

 

 

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳٠
تگ ها :

خونه مادربزرگه

جمعه ظهر ناهار خونه مامان بزرگ بهزاد بودیملبخند جاتون خالی لوبیا پلو با ماهی درست کرده بود که همونجا هر چی رژیم بود رو بیخیال شدم و تا تونستم خوردم نیشخندمامان بزرگ بهزاد یه زن پیر و خوشمزه ای هست لبخندکه هر چی از محبت و مهربونیش بگم کم گفتم قلب وقتی ساعتها میشینی پای حرفاش اصلا خسته نمیشی بغل اینقدر از گذشته و خاطراتش خوشمزه حرف میزنه که آدم کلی کیف میکنه قلب دو تا مامان بزرگای خودم از دنیا رفتن و همیشه فکر میکنم که این زن برای من هیچ فرقی با اونا نمیکنهلبخند از بس من به ارشیا گیر میدم و ایراد میگیرم همیشه به زبون بوشهری بهم میگهلبخند دلت و گوت کن ، بچت و گوت کننیشخند

یعنی دلت و بزرگ کن تا بتونی بچت رو بزرگ کنیبغل

ارشیا هم حسابی با مهسا بازی کردلبخند یه چند ساعتی هم برق نبود و این دو تا شدن خیس عرق و بعدش هم از خستگی تو ماشین خوابیدماچ

حیاط خونه مامان بزرگ

 

این کادوی تولد ارشیاست که میترا گلی براش خریده بودچشمک قایمش کرده بودم تو کمد که یخورده بزرگتر بشه خودش درستش کنه لبخندنگو این بلای خونه ما گشته و پیداش کردهمتفکرخلاصه بعد از دو ساعت تونستیم درستش کنم . خیلی خوشگله میترا گلی دستت درد نکنه قلب

دست منم درد نکنه چون از کت و کول افتادم تا درستش کردمنیشخند

 

 

مکالمه ارشیا و بهزاد در مورد دوش حموملبخند

بهزاد : میدونی آب چطوری از توی این دوش درمیاد ؟نیشخند

ارشیا : نه سوال

بهزاد : ببین دوش سوراخای ریزی داره که آب مثل بارون ازش بیرون میادزبان

ارشیا : آهان پس ابر هم سوراخ سوراخه که بارون ازش میبارهخنده

قربون اون مغز کوچولوی متفکرت بشم مننیشخندقلب

 

 

نمره این ترم زبان ارشیا هم صد شدقلبو امروز کلاس جدیدش شروع میشه لبخند

پسرکمون چهار سال و سه ماهه شدقلبماچبغل

 

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٦
تگ ها :

دریا

 

سلام به همه دوستای گلمونقلب

صبح همگی بخیر اینجا ساعت 7 صبح روز چهارشنبه هست لبخندهنوز سلام نکرده و صبحونه نخورده اومدیم آپ بکنیمنیشخند شهرزاد جون من جنبه ندارم تعریف کردی منم جو گیر شدمخنده

 

 

اینجا تقریبا هوا گرم شده و میشه رفت دریالبخنددیگه خودتون حتما میتونین حدس بزنین بچه ها چه ذوق و شوقی برای شنا کردن و دریا دارنچشمک استارتش رو ارشیا خان روز جمعه زد و پدر و پسری رفتن شنامژهمن که نرفتم موندم به کارام رسیدم . چه کاری واجب تر از سر زدن به شماهانیشخند دریا دوست دارم برم اما چون شنا نمیکنم و باید منتظر بشینم این دو تا از آب بیان بیرون خیلی خسته میشم ناراحتتازه خیلی هم گرم هست . معمولا همه میان برای شنا و خیلی شلوغ میشهلبخند منم از آب که میام بیرون چون لباسم بهم میچسبه نگرانو جای درستی هم برای عوض کردن لباس نیست ترجیح میدم تو آب نرم . اینم عکس تربچه نقلی مابغل

 

 

اردیبهشت تولد زیاد داشتیم اول از همه تولد بابای خودم رو تبریک میگمماچتشویق تولد شانلی عزیزم ، شهراد کوچولو ، هستی جون ، آریا گلی ، دل آرام ، مهدیس جون ، کیارش ، امیرعباس و سپهر هم تو اردیبهشت بود . تولدتون مبارک کوچولوهای نازنینتشویق انشالله هزار ساله بشینقلب

جدیدا ارشیا کورنفلکس با شیر رو کرده غذای صبحانهلبخندقبلا اصلا لب نمیزد اما خدارو شکر چند روز پیش رفته بودیم خرید به درخواست خودش که گفت من کونفورنخنده میخوام خریدیم و خیلی خوب میخورهقلبیه غذای کاملا پر ویتامین و مفید هست برای بچه هامژه

 

 

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۳
تگ ها :

کلاس ورزش

 

پسرک نازمون چهار جلسه ای میشه میره کلاس ژیمناستیکقلب خودش خیلی دوست داره . خلاصه حسابی برنامه هفتمون پر شدهلبخندشنبه هم امتحان زبان داره و خدا بخواد ترم 2 تموم میشهبغلیک هفته بعدش ترم 3 شروع میشه .قربون این پسر ناز و باهوشم برم منماچ

دیشب تولد آتوسا بود و ما شام خونه دایی اینا بودیمتشویقبراش یه گوشواره گرفتیم که

چشمکخیلی ظریف بود و خودم خیلی خوشم اومد انشالله اونم خوشش بیاد

 

 

 

ارشیا که حسابی خسته بود و حسابی قاتی کرده بوداز خود راضی

به آتوسا و مهسا گفتم بچه ها ارشیا رو ول کنین حسابی قاتی کردهنیشخند فکر کردم نشنید سریع برگشت و گفت آره من خیلی قاتی هستم الان خنده

 

 

 

 

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۸
تگ ها :

عکسای تولد ارشیا

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٤
تگ ها :

روز معلم

 

تشویقروزت مبارک تیچر مهربونتشویق

 

 

 پی نوشت : آزاده جون مامان پریسا و پارسا قلبقبلا زحمت کشیدن طرح خبرنامه تولدی مامانا و بچه ها رو تو وبلاگشون انجام دادنبغل الان یه کار جدیدتر هم کردن و بچه ها رو بر اساس سن تقسیم بندی کردنتشویق حتما یه سری به وبلاگشون بزنید.

 

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۳
تگ ها :

پسر باهوش من

 

سه سال پیش یکی از دوستای خوبم ازدواج کرد و من وقت نکردم برم دیدنشچشمک بعد 2 سال بچه دار شد و متاسفانه بازم وقت نکردم برم خونشون خجالت چند روز پیش زنگ زدم حالش رو بپرسم گفت تازه از مکه اومده و دیگه حقیقتش خیلی خجالت کشیدمنیشخندقرار گذاشتم که برم خونشونچشمکخلاصه خدا بخواد موفق شدیم دیروز عصر بعد از کلاس زبان ارشیا بریم خونه هدی جون . ارشیا و حسین با هم بازی کردنماچارشیا چون بزرگتر بود بیشتر اسباب بازیهای حسین رو صاحب شده بود خندهو تا هدی یه سری اسباب بازیهای جدید برای حسین میورد ارشیا قبلیها رو با مهربونی میداد به حسین و جدیدا رو تصاحب میکردنیشخند

اینقدر سرگرم حرف زدن با هدی شدم که یادم رفت از این فسقلیها عکس بگیرمبغل

چند روز پیش وقتی ارشیا داشت دوچرخه سواری میکرد ندا جون مامان شان آی هم اس ام اس داد که منم میامچشمکما هم بسی خوشحالنیشخندخلاصه این شان آی جیگرمون هم اومد و به جمع بچه ها پیوست فقط حیف که کفش پاش نبود تا بتونه حسابی بدو بدو کنه قلبندا جون مرسی اومدی همیشه بیا پیشمونچشمک

قابل توجه راما مامان آرتینا جون : شما نمیخوای به ما بپیوندی؟قهقهه

 ارشیا توی زبان خدارو شکر خیلی پیشرفت کرده قلب

عددا رو تا 5 خوندن ولی ارشیا تقریبا تا بیست بلده انگلیسی بشماره چشمک

تا دو روز پیش مامان رو هاله و بابا رو بهزاد صدا میکرد اما حالا شدیم مامی و ددینیشخند

پلیس راهنمایی رانندگی که میبینه حالا چه زن باشه چه مرد حتما باید بگه :

She is police officerقلب

آفیسر رو هم آپیسر تلفظ میکنه و حسابی خوردنی میشه ماچ

خیس که میشه میگه من wet شدمقهقهه

تو آشپزخونه که بیاد میگه I am Hungry

و کلی حرفای خوشمزه دیگه که آدم دلش میخواد قورتش بدهماچ

 

اشکها و لبخندها هم که تموم شد و پسرک ما ناراحت ناراحتآخرین قسمتش رو اینقدر با دقت نگاه میکرد و رفته بود تو نخ حرفاشون و میپرسید : حشمت چرا مرد؟قهقهه

 

اسم تمام ماشینهای خارجی رو که عمرا اگه من بشناسم و حتما باید پشتشون رو بخونم تا اسمش رو بفهمم این شازده ما بلده متفکربه محض دیدن چراغ ماشین و مدلش از دور میفهمه چی هستلبخند قربون هوش و استعدادت برم منقلب

 

زودی برمیگردیم با عکسبامن حرف نزن

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٠
تگ ها :

خرید اسباب بازی

 

حالا که ارشیا فعلا اصراری برای خریدن اسباب بازی و چیزای دیگه نداره ، ما ول کن نیستیم نیشخنددیروز بهزاد میگه خیلی وقته که چیزی برای ارشیا نخریدیمااااا متفکرمنم گفتم آره اینطوری بهترهلبخندبزار با همونایی که داره بازی کنهلبخندخلاصه بعد از کلی بحث و مشورت از خود راضینتیجه این شد که یدفعه از سر کار رفتیم مغازه لگو و براش یه سری وسایل از لگو خریدیم نیشخندیه مدادرنگی خوشگل و ماژیک کرایولا برای کلاس زبانشماچیه ماشین و یه دست کلید باب اسفنجی به اضافه سی دی دوبله ماداگاسکار 2 و رابین هودتشویق

بچم تا دید کلی ذوقشون کردقلب

عصر رفتیم بیرون یه گشتی بزنیم  :

ارشیا : من اون ماشین قرمز رو میخوام از خود راضی

هاله : کدوم ؟سوال

ارشیا : همون که مغازه خاله دارهچشمک

هاله : کدوم خاله ؟سوال

ارشیا : خاله تو لگو دارهنیشخند

ارشیا : همون ماشینه که مثل رنو خوشگلهخنده

هاله : نه مامان جونتعجبما امروز کلی چیز برات از اونجا خریدیم دیگه نمیشهکلافه

 

بچه یادش رفته بودااااا ... قهقهه

 

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٦
تگ ها :

غذا خوردن

 

 

 

خدارو شکر ارشیا از همون کوچیکی بچه ای نبوده که منو بخاطر غذا خوردن اذیت بکنه لبخند  اگر گشنش بشه کامل میخوره و اگر هم سیر بشه میگه دیگه نمیخوام و الهی شکرش رو میگهماچ و میره حتما دهنش رو با دستمال کاغذی تمیز میکنه و مشغول بازی میشهنیشخندمن هم اصلا عادت ندارم دنبالش راه بیوفتم که تو رو خدا بخور و از این جور کارا از خود راضی شاید چون از بچگی این مدلی عادتش دادم الان زیاد اذیت نمیشمچشمک

دیشب بچم حسابی قاتی کرده بود اول گفت بستنی میخواممتفکر

اتمام بستنی

مامان شام میخوامعینک

چی درست کنم ارشیا گلی؟سوال

ارشیا  : پلو میخوام با تف مرغ (تخم مرغ )نیشخند

اتمام شام

ارشیا : من بازم بستنی میخوام آیا میشه ؟ این میشه رو بکشین خنده

هاله : نه عزیزم دلت درد میگیره .... یه کم صبر کن بعد بستنی بخور اوه

خلاصه با پافشاری زیاد دومین بستنی رو هم نوش جون کردنعصبانی

ارشیا : مامان من سوسیس میخوام سبز

هاله : ارشیا مگه گشنته ؟تعجب سوسیس که اصلا حرفش رو هم نزن دل درد میگیری عزیزمناراحت

ارشیا : طالبی بده آخه خیلی خوزمست (خوشمزه)قهقهه

هاله : نه نمیشه فقط لالااز خود راضی

بهزاد این وسط دلش سوخت و بهش طالبی داد قلب

ارشیا : من بازم بستنی میخوام استرس

هاله :کلافه

ارشیا : خوب پس شیر بیار میخوام بخوابمخنده

هاله :چشم ... تو امشب استفراغ نکنی خیلی حرفه .نیشخند

خدارو شکر به خیر گذشت چشمک

 

جدیدا هم با گذاشتن سریال اشکها و لبخندها ، عاشق خسرو و مامانش شده خنده

هر شب میپرسه کی شروع میشهنیشخند

برنامه روزانه ارشیا جان هم معلوم شد لبخند هر روز دوچرخه سواری با دوستان به مدت 2 الی 3 ساعتنیشخند جالب اینجاست که مادر هیچکدوم از بچه ها وقتشون رو برای این کار نمیزارن و نمیان مواظب بچه هاشون باشنناراحتفقط من بیچاره میام پیششون می ایستم خمیازه تازه علاوه بر مواظبت که مبادا بچه ای تو خیابون بره ، یا چرا داره گریه میکنه سرویس های دیگه هم میدم بهشوننیشخندبراشون بستنی ، آب میوه یا تنقلات میخرم که بخورن و مبادا  بهشون بد بگذرهخنده

 

 

تا بعد بدرودبامن حرف نزن

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱
تگ ها :