بهونه کوچولوی قشنگم واسه زندگی

ارشیا و دانیال

روز چهارشنبه من و ارشیا تونستیم راضیه جونقلبهمسرشون و دانیال گلی ماچرو که اومدن بوشهر ببینیم بغلراضیه جون خیلی خیلی از دیدنت خوشحال شدمماچامیدوارم بازم بتونم ببینمتون لبخند

 

 

 

قربون این پسر خوش اخلاق بشم که تا منو دید اومد بغلمقلب وقتی میرفت بغل راضیه جون دوباره میپرید تو بغل منماچمنم خیلی ذوق زده شده بودم نیشخند

 

 

هر چی هم گفتیم دانیال رو بدین به ما ندادن که ندادن چشمکنیشخند

 

 

ارشیا هم میگفت من با دانیال برم پارک بازی کنم که همینطور هم شد و خیلی بهمون خوش گذشتلبخندبغل

 

 

 

راضیه جون برای کتابهای قشنگی که واسه ارشیا خریدی خیلی ممنونم قلبارشیا خیلی دوستشون دارهمژهبغل

 

 

بیست و نهم فروردین تولد کارن عزیزم مبارکقلبهورا کارن کوچولو انشالله شمعهای صد سالگیت رو فوت کنیتشویق

 

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٩
تگ ها :

ارشیای من

این روزا حرف زدن ارشیا کلی خوشمزه شده و ما هم کلی ذوقش میکنیم لبخندجمله هاش خیلی کامل و سوالهایی که میپرسه خیلی بامزه و سوالی هستن قلب هر وقت سوالی میپرسه کلی نگاش میکنیم و قربونش میریم بعد جوابش رو میدیمنیشخند

 

 

چند روز پیش هوا اینجا عالی بود لبخندشام درست کردم رفتیم کنار دریا با خاله جون هیلا اینا چشمک ارشیا و هوتنی هم کلی دوچرخه سواری کردنبغلدر حین بازی صدای گریه ارشیا خان بلند شد ناراحتظاهرا هوتنی زده بود به ارشیا اینم که دلش کوچولو لپش قرمز شد ناراحتو از بغض خوابش برد هنوز هم یه کوچولو جاش مونده از خودش که میپرسم هوتنی چطوری تو رو زد ؟ میگه با کفش خنده

  

حالا جالب اینجاست که بیشتر اوقات داره یا از هوتن کتک میخوره یا دارن سر اسباب بازیهاشون با هم دعوا میکننقهقهه ولی اینقدر که ارشیا ، هوتن رو دوست داره هیچکس دیگه رو دوست ندارهمتفکرالبته مامان بابا خاله هاش و دایی جونش رو هم خیلی دوست داره مژهو این از مهربونی زیادش هست که بیشتر اوقات موقع خداحافظی و جدا شدن از اونها بهشون میگه مواظب خودت باش و زودی بیا ماچاون موقع هست که دیگه هیچکس نمیتونه خودش رو بگیره و ارشیا جان توسط بوس خورده میشه نیشخند

   

گوش شیطون کر نیشخند یه مدتی میشه ارشیا سراغ مغازه لگو نمیره و با همون اسباب بازیهایی که تو خونه  داره بازی میکنهتشویقدیروز بهزاد برای ارشیا و هوتن ماکت هواپیما خرید که بشینن با هم درست کننلبخندخیلی سخته اما اگه درستش کردن حتما عکسش رو میزارم چشمک

 

 

یه موضوع دیگه هم بگم که خیلی وقته میخوام بگم  ناراحت

من اگر اتفاقی به وبلاگ کسی برم غیر ممکنه براش نظر نزارم حتی اگه شده یه سلام هم بنویسم این کار رو میکنملبخند نمیدونم چرا آمار بازدید کننده ها اینجا رو که میبینی با نظراتی که ثبت شده خیلی فرق میکنهمتفکرالبته نمیخوام بگم خوندن اینجا و نظر گذاشتن زوری هست نه اصلاخیال باطل وقتی من کد میزارم روی عکسام برای اینه که حتما دوست ندارم هر غریبه ای که میاد عکسارو سیو کنه عصبانیاونوقت چطوری این عکسا ذخیره میشه من یکی توش موندم کلافهالبته برای دوستای خوبم هیچ مشکلی نیست خودم براشون اگه شده ایمیل هم میکنم ماچ ولی خواهشا برای فضولی و ذخیره کردن عکس ها و کپی نوشته هامون هم نیاین  ناراحتکه وقتی میری نوشتت رو جایی دیگه میبینی با همون فونت و همون رنگ و شکل به این زیبایی کپی شدهتعجب و طرف رو خودش هم نزاشته یه اجازه بگیره و میاد مینویسه آپم بیا سر بزن سبز آی زور داره ... تنها کاری که میکنم اینه که دیگه هیچوقت به وبلاگش نمیرم دل شکسته

   

ببخشید اینو گفتم ناراحتولی هم واسه خودم این مشکل پیش اومده بود و هم واسه چند تا از دوستای خوبم که من به نمایندگی بقیه اینجا گفتمچشمکانشالله که این مشکلات حل بشه  بغل

تا بعد بدرودبامن حرف نزن

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٥
تگ ها :

دوست خوب

مردی با اسب و سگش در جاده ای راه می رفتند.

هنگام عبور از کنار درخت عظیمی صاعقه ای فرود آمد و آنها را کشت.

اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و

 همچنان با دو جانورش پیش میرفت.آفتاب تندی بود.عرق می ریختند

 و به شدت تشنه بودند.در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمر عظیمی دیدند

 که به میدانی با سنگفرش طلا باز می شد و

 در وسط آن چشمه ای بود که آب زلالی از آن جاری بود.

رهگذر رو به مرد نگهبان کرد:روز به خیر این جا کجاست

 که این قدر قشنگ است؟

نگهبان گفت:این جا بهشت است می توانید وارد شوید

 و هر چقدر دلتان می خواهد آب بنوشید.

اسب و سگم هم تشنه اند.

نگهبان گفت:واقعا متاسفم.

ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی نا امید شد چون خیلی تشنه بود

 اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد.

از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد.

پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند به مزرعه ای رسیدند.

راه ورود به این مزرعه دروازه ای قدیمی بود

 که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز میشد.

مردی در زیر سایه درخت ها دراز کشیده بود

 و صورتش را با کلاهی پوشانده بود احتمالا خوابیده بود.

مسافر گفت:روز به خیر

مرد با سرش جواب داد.

ما خیلی تشنه ایم.من اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره کرد

و گفت:میان آن سنگ ها چشمه ای است.

هر چقدر که می خواهید بنوشید.

مرد اسب و سگش به کنار چشمه رفتند

 و تشنگی شان را بر طرف کردند.

مسافر از مرد تشکر کرد و

گفت :فقط می خواهم بدانم نام این جا چیست؟

بهشت

بهشت؟اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت

آن جا بهشت است!

آن جا بهشت نیست دوزخ است.

مسافر حیران ماند:باید جلوی دیگران را بگیرید

 تا از نام شما استفاده نکنند!

این اطلاعات غلط باعث سر در گمی مردم می شود!

کاملا بر عکس در حقیقت لطف به ما می کنند.

چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند همان جا می مانند.

 

 

 

به نظر من هر کس طراح خوشبختی خودش هست قلب من خوشبختم چون شما ها رو دارم بغل نمیتونم اسم تک تکتون رو بیارم بغلخیلی سخته ولی وقتی صداتون رو از پشت گوشی تلفن میشنوم کلی ذوق میکنمقلب

با بیشتر مامانای اینجا تلفنی در ارتباط هستم و این باعث افتخار منه که دوستای خوبی مثل شماها دارمبغلفکر میکنم علاقه هم مثل یک غذای لذیذ باید درست بشهلبخندهر چی از علاقم به شماها بگم کم گفتم قلبممنونم که همیشه به یادم هستینماچبا اینهمه تماس تلفنی و اس ام اس هایی که میدین منو واقعا شرمنده میکنینقلباین خیلی خوبه که من تو این دنیای به این کوچیکی اینهمه دوست خوب دارم . همتون رو دوست دارمماچبغل

راز دوستی تو اینه که دوستات رو تحسین کنی بی آنکه بدونن  چه احساسی نسبت به آنها داریبغلراز دوستی توی محترم شمردن اوناست. به حقوق و دیدگاه هاشون احترام گذاشتنهبغلراز دوستی تو اینه که روابط خودت رو  با دوستات به روابطی استثنایی تبدیل کنیبغلراز دوستی توی صمیمیته . برای دوستات یک دوست واقعی باشی حتی زمانی که با تو بد می کنندبغل

راز دوستی اینه که برای یافتن دوستای صمیمی باید اول خودت یه دوست باشیبغل

 

بیست و پنجم فروردین جشن تولد سه سالگی دانیال جون رو به مامان ساناز و بابا آریا تبریک میگیم قلبهورا دانیال گلی انشالله شمعهای صد سالگیت رو فوت کنی بغل

 

ماچارشیا و دانیالماچ

 

 

بغلارشیا ، دانیال و شاینا خانمبغل

 

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٢
تگ ها :

شروع ترم جدید زبان

 

 

نمره ترم اول زبان ارشیا صد شدهورا و امروز هم ترم جدید شروع شد تشویق خیلی مشتاقانه با هوتن رفتن سر کلاسلبخندتو این مدت هم که تعطیل بود ارشیا خیلی خوب کتابش رو مرور میکرد و درس میخوندماچ همش هم سراغ تیچرش رو از من میگرفت . الهی قربونت بره مامان که اینهمه کلاس و معلمت رو دوست داریبغل

اینم عکس تخت و کمد ارشیا که خیلیها خواسته بودینلبخند

 

 

 

عکس گشت دریایی که با خاله ها و بچه ها رفتیمچشمک

 

 

روز دوازدهم عید با مامانم اینالبخند خاله هلن و خاله هیلا و دایی جون اینا رفتیم بیرون و خیلی خوش گذشتبغل

 

 

ارشیا و بهزادلبخند

 

 

ارشیا ، آنی ، آرمان و هوتنبغل

 

ارشیا و هوتنقلب

 

 

 

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۸
تگ ها :

ارشیا و عیدی که گذشت

سلام به همه دوستای خوبمون قلب

این تعطیلات حسابی فضای اینجارو سوت و کور کرده و ما حسابی دلمون براتون تنگ شدهلبخند خوشگذرونی بسه دیگه زودی بیاین نیشخند

 

بغلآرمان ، هوتن ، ارشیا و آنیبغل

 

 

ارشیای من امسال معنی سال نو ، عید و مخصوصا عیدی گرفتننیشخند رو خیلی خوب فهمیدلبخند هر جا برای عید دیدنی میرفتیم خیلی قشنگ تبریک میگفت و همه رو میبوسیدقلب ما هم کلی ذوق میکردیم نیشخند

 

چون جدیدا خیلی به ماشین رنوی لوگان علاقمند شده میگفت عیدیهام رو جمع کنم تا بتونم یه رنو بلک Black بخرمخنده ما هم عیدیهاش رو میریزیم به حساب بانک سامانی که قبلا براش باز کرده بودیمقلب

   

تحویل سال خاله هلن اینا از شیراز اومدن و خونه مامانم اینا هستن لبخند ارشیا هم حسابی ذوق میکنه وقتی با بچه ها هستماچامسال مامان و بابام لباس و پولبغل خاله هلن کفش بغل خاله هیلا ماشین بغل عمه آزی هم لباسبغل عیدی به ارشیا دادن و بقیه فامیل همه پول دادن . از همه ممنونیممژه

 

 

تخت ارشیا هم بالاخره افتتاح شد و بچم برای خوابیدن روی تختش کلی ذوق کرد نیشخند اصلا فکر نمیکردم این موضوع رو بپذیره اما کاملا برعکس شد چشمک شب اصرار داره که توی اتاق خودش و روی تختش بخوابه . جای ما رو هم مشخص کرده نیشخندهاله تو اتاق خودش روی تختش بخوابهخنده بهزاد هم جلوی تلویزیون بخوابهقهقهه منم روی تخت خودم میخوابمقلب به هیچکس هم اجازه نمیده روی تختش بخوابه . فقط مشکل بزرگ اینجاست که یک عدد مادر مهربان و دلسوز طاقت جدایی ندارهنیشخند هر شب به همراه یک عدد بالشت و پتو اسباب کشی میکنمناراحت و میرم کنار تختش میخوابم و تا صبح صدبار چک میکنم پتو احیانا  از روش کنار نرفته باشهبغل

 

نهم عید حنابندون دخترعموی بهزاد بود . مریم نخندیاااااااااااااااااا بالاخره دعوت شدیم خنده

ارشیا که اصلا حاضر نشد بیاد تو مجلس و از همون اول بهونه گرفت که نمیام و میخوام برگردممتفکرنمیدونم همه بچه ها اینطوری هستن یا نه !!! ولی ارشیا زیاد از صدای آهنگ و بزن و برقص خوشش نمیادناراحتخلاصه گفت میخوام برم پیش هوتن . منم زنگ زدم به خاله هیلا و گفتم بیاد ببرتشنیشخند اونا هم خودشون مهمونی بودن ولی بخاطر ما اومدن و این فسقلی رو بردن چشمکو ساعت 12:30 به درخواست خودش که گفته بود مامان و بابام رو میخوام اوردنشقلب فکر کنم واسه عروسی هم این جریانات تکرار میشه حتماکلافه

اینجا بخاطر نوروز گشت دریایی گذاشتنلبخند دیروز با خاله هلن و خاله هیلا و بچه ها همه بلیط گرفتیم و رفتیم مژه جاتون خالی خوب بود . موسیقی بندری زنده هم پخش میشد تشویق به بچه ها خیلی خوش گذشت . شام هم خونه دایی کوچیکه بهزاد دعوت بودیم که دیگه ساعت 12 اومدیم خونه و از خستگی بیهوش شدیم خواب

ارشیا و آتوسا

 

من امسال یه هفت سین هم برای شرکت درست کردم که به نظر خودم خوب شد و کلی هم مورد استقبال قرار گرفتلبخنداینم عکسشچشمک

 

 

تا بعدماچبای بای

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۱
تگ ها :

عید 88

سلام به همه دوستای خوبم قلبانشالله که حسابی این تعطیلات بهتون خوش بگذره . به ما که فعلا داره خوش میگذره لبخند دو روز اول تقریبا تونستیم خونه خیلی از بزرگا برای عید دیدنی بریم و هنوز هم مشغولیم چشمکخدا کنه همیشه دلتون خوش و لبتون خندون باشهبغل 

سفره هفت سین مالبخند

 

 

 

ارشیا لحظه سال تحویل ماچ

 

 

 

 

خیلی منتظر بود عید بشه تا کادوی مورد علاقش که همون ماشین پورشه مشکی لگو بود رو از ما بگیره که گرفت لبخند به جز اون بهزاد یه سکه و من هم پول دادم بغلمبارکت باشه گلمقلب

 

ارشیا و آنیتابغل

 

 

ارشیا و پارسا و پوریابغل

 

 

ارشیا و ماشین مورد علاقشماچ

 

 

ارشیا یه کوچولو سرما خورده قربونش برمناراحت باید ببرمش دکتر . امروز ناهار هم منزل خاله جون هیلا هستیمچشمکتا بعدبای بای

 

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٤
تگ ها :