نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۸/۳٠  توسط ارشیا گلی
سلام به همه دوستای خوبم
دیروز یکی از دوستای خوبم ساناز برای زندگی رفتن دبی هنوز نرفته دلم خیلی براش تنگ میشه برای همین مجبوریم ماهی یه بار بیفتیم رو دلش ساناز جونم امیدوارم در کنار همسر و دخترای گلت زندگی خوبی رو اونجا شروع کنی
اینم عکسای دنیا و دینا گلی 



ارشیا جدیدا هر کاری رو که ازش بخوای و دلش نخواد انجام بده میگه یه صبح دیگه
میگم ارشیا موهات بلند شده بریم آرایشگاه میگه نه یه صبح دیگه میریم ارشیا بریم حموم نه یه صبح دیگه دیگه خودمون هم عادت کردیم وقتی حوصله کاری رو نداریم مثل ارشیا میگیم یه صبح دیگه و کلی میخندیم
یه بستنی فروشی تو مرکز خرید اینجا داریم که ارشیا بستنیش رو خیلی دوست داره . اگه از اونجا رد بشیم حتما باید بریم بخوریم وقتی حامله بودم علاقه خاصی به این بستنی داشتم روزی یه بار رو حتما میرفتیم و من میخوردم بعضی وقتا میشد که بارون تند میومد و من هوس این بستنی رو میکردم بهزاد بیچاره میرفت و میگرفت . حالا ارشیا هم عاشق همون بستنی شده بعضی وقتا عصر که میشه حوصلش سر میره میگه مامان منو ببر مغازه عمو بستنی شکلاتی بخورم منم که از خدا خواسته سریع آماده میشیم و میریم
ارشیا در اسباب فروشی

بیشتر چیزایی رو که من دوست دارم ارشیا هم دوست داره مثلا قرمه سبزی یا مسابقه هایی که از تلویزیون پخش میشه به مسابقه میگه مساخابه . و متاسفانه خیلی موردای غذایی رو که من دوست ندارم اونم دوست نداره این جور مواقع دوست دارم مثل باباش شکمو باشه که نیست
برای ناهار یا شام خوردنش حتما باید دیگه ازش بپرسم آقا ارشیا چی دوست داری برات درست کنم؟ 
چند شب پیش برای شامش ساندویچ کتلت آماده کردم به چه خوشمزگی اوردم بخوره گفت این چیه ؟ چی تو نون سان تویچی (ساندویچی) گذاشتی ؟ گفتم مامانی کتلته بخور . نه نمیخوام برو برام سان تویچ سوسیس بیار منم مجبور بشم همه چی رو جمع کنم و سوسیس آماده کنم
یه روز هم استامبولی پلو درست کردم نخورد . گفت که پلو با لوبیا میخوام (منظورش همون قرمه سبزی هست ) قرمه سبزی هم نداشتیم بغض کرد با شکم گشنه خوابید . منم تا صبح عذاب وجدان داشتم بچم گشنه خوابیده
این فسقلی کاملا کار کردن با کامپیوتر رو یاد گرفته چون خیلی عکسای هواپیما رو دوست داره به سایت گوگل میره بعد من یا باباش براش مینویسیم ایران ایر . بقیش رو دیگه خودش میدونه چیکار باید بکنه دونه دونه عکسا بالا پائین میبره ، بزرگشون میکنه و نگاه میکنه اگه کاری نداشته باشه ساعتها وقتش رو پای کامپیوتر میگذرونه . اینم عکسشه 


دیروز داشت عکس هواپیما نگاه میکرد و عادت داره هر عکسی رو که میبینه به ما هم نشون بده . منو صدا میکنه 
ارشیا : هاله بیا ( از تو اتاق خودش )
هاله : بله مامانی کارم داری؟
ارشیا : آره بیا این عکس هوادم رو ببین .
هاله : میشه بعد بیام .
ارشیا : نه بیا ، خجالت نکش
این خجالت نکش رو نمیدونم از کجاش در اورد 
این روزا عاشق سی دی های تام و جری و ماشینها شده تمام حرکاتی رو که تام و جری انجام میدن هم این آقا باید اجرا بکنه راستی سی دی ماداگاسکار 2 اومده ... اینجا که هنوز نیست . روی اینترنت هم نتونستم دانلود کنم اگه کسی داره به منم بده لطفا 
امیر کوچولوی مامان بهاره هم بدنیا اومد بهار عزیزم تبریکات ما رو همراه با بهترین آرزوها بپذیر   
ارغوان گلی تولد تو هم مبارک باشه . انشالله صد و بیست ساله بشی   

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۸/٢٧  توسط ارشیا گلی
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۸/٢۱  توسط ارشیا گلی
سلام ...
امروز وبلاگ ارشیا گلی من یکساله شد اینگار همین دیروز بود یه دفعه همت کردم براش وبلاگ ساختم با اینکه هیچی از اینجا سر در نمیوردم اما خیلی زود یاد گرفتم و مهمتر از همه اینکه خیلی دوستای خوب پیدا کردم اولین دوستای تو این دنیای مجازی الهه عزیزم مامان علی جون بود که تا همین الانش هم یکی از دوستای خوبمون هستن
ارشیا وقتی سه ماهه بود یک بار شروع کردم برای وبلاگ ساختن اما وقتی دیدم هیچی بلد نیستم و هیچ کس هم کمکم نمیکنه ناراحت شدم و ولش کردم مسلما اگر اون موقع شروع به نوشتن خاطراتش میکردم خیلی بهتر از الان بود اما بازم اشکالی نداره ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست
از ارشیا بگم که این روزا یه مقداری خشن شده مرتب در حال دعوا کردن با ما هست و اصلا حرف گوش نمیکنه خودم فکر میکنم این سی دی ها خیلی اثرات بدی روش گذاشته مرتب تمام حرفایی رو که میشنوه تکرار میکنه و هر چی بهش میگیم عیبه اینا فقط مال تو کارتونه فایده ای نداره که نداره ...
یه خبر بد : دوباره دیشب ارشیا دل درد بدی گرفت و مرتب استفراغ میکرد از دل درد زیاد الهی بمیرم همینطور گریه میکرد خدا مرگم بده که من این همه مریضی این بچه رو نبینم اینهمه که مواظبش هستم و به سلامتی و خورد و خوراکش اهمیت میدم بازم اینجوری سرم میاد این وسط خودم از نگرانی دل درد بدی که گرفتم هیچ ، یکی هم این وسط بیاد بگه معلوم نیست چیکارش کردی و چی بهش دادی خورده که اینطوری شده اینجاست که آدم حسابی قاطی میکنه ولی ... ساعت یک و نیم شب راهی دکتر شدیم و گلاب به روتون اونجا هم استفراغ کرد دکتر گفت ممکنه بازم ویروس باشه و تا صبح اگه چهار الی پنج بار بالا بیاره عادیه اومدیم خونه خوابید ... تا همین الان که زنگ میزنم پرستارش میگه خوابه دلشوره دارم . خسته شدم از این ویروس لعنتی ... دست از سرمون بردار 
التماس دعا
پی نوشت : خدارو شکر مریضی ارشیا از نوع ویروس نبود فقط یه سردی مختصر بود که دکتر خیلی آب توش کرده بود . همون شب راحت خوابید و صبح هیچ مشکلی نداشت . ولی الان دوباره سرما خورده . دیروز نشسته بود روی مبل یه بالش هم زیر پاش بود همینطور که داشت سی دی نگاه میکرد از روی بالش لیز خورد و با صورت خورد تو میز . اینقدر گریه کرد . کنار چشمش زخم شد و ورم کرد . تو رو خدا می بینین چطوری بلا برای ارشیا از آسمون نازل میشه ؟؟؟؟
باور کنین نمیگم ارشیا خوشگله یا از بچه های دیگه خیلی سر هست اما خیلی چشم میخوره . هر جا میره میگن واای رنگ چشمشو ببینین واااای چقدر توپوله ، چقدر خوشمزه حرف میزنه . تمام مغازه دارا میشناسنش . یه مرکز خریدی که میره همه قربونش میرن . در نتیجه اینا همش میشه چشم . روزی دو بار براش اسپند دود میکنم اما اصلا فایده نداره ... خدایا خودت مواظبش باش .
با یه کوچولو تاخیر ، تولد آوین کوچولو دختر رکسانا جون و ثنای عزیزم دختر رژینا جون رو تبریک میگم انشالله تولد صد سالگیشون رو جشن بگیریم 


بدرود
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۸/۱٤  توسط ارشیا گلی
بارون میاد
بارون میاد
این همون هوای پاییزی ایه که منتظرش بودم
همون غروب قشنگ نمناک
همون سوز آروم لطیف که زیر پوستت رخنه میکنه
دلم قدم زدن میخواد
تو همون خیابون درازی که انتهاش به بی نهایت میرسه .......
اینجا پاییزه
پاییز دوست داشتنی من...سلام !

سلام سلام 
دوستای خوبم واقعا جا داره از همتون بخاطر مهربونیهاتون تشکر کنم از اینکه تو این مدت به فکر ارشیای من بودین و از هیچ کمکی دریغ نکردین به خودم می بالم برای داشتن چنین دوستای خوبی پنج روزی میشد درگیر این ویروس لعنتی بودیم و همه فکر و ذهنم پیش ارشیا بود اما دلم نمیومد اینجا نیام و ازتون بیخبر باشم
یه مختصری از شرح حالمون تو این مدت رو بگم که بعد از اون دو روز تعطیلی که حسابی ارشیا مشغول بازی با پسرخاله ها و دختر خاله جونش بود دوباره مریض شد صداش یه کوچولو گرفت و آب مماغش هم آویزون که همش در اثر خستگی و بیخوابی بود . ما بازم مجبور شدیم ببرمیش دکتر تا خیالمون راحت بشه که مشکل خاصی نیست

اما غافل از اینکه یه ویروس مزاحم کمین کرده بود بره تو بدن پسر کوچولوی ما دوباره دکتر پشت دکتر ... از نگرانی بخاطر استفراغهای مکرر ، ولم میکردن تو مطب دکتر میخوابیدم که ارشیا رو خونه نیارم این وسط یه دفعه منم متوجه شدم دل پیچه دارم .... چشمتون روز بد نبینه بللللللللللللللله این ویروس سراغ منم اومد اینقدر تو هم شدم که سریع از خواهرم خواستم بهم آمپول بزنه نا گفته نمونه که بهزاد هم یه جورایی با این ویروسه درگیر شد یه خانواده سه نفری مریض

فرداش خدارو شکر من بهتر شدم برای همین جمعه شب طرفای ساعت دو صبح بود رفتیم خونه خاله هیلا تا برای ارشیا هم آمپول بزنه تا شاید کمی بهتر بشه بارون تندی میومد و بگذریم از اینکه چه دردسری کشیدیم واسه این جریان ولی بالاخره آمپولرو خورد از بس تکون خورد و گریه کرد حسابی از دست خاله جونش که اینهمه دوستش داره کفری شده بود میگفت میخوام بزنم تو سر خاله هیلا بیچاره خاله هیلا الهی بمیرم . جای آمپول ارشیا همون موقع کبود شد ولی زودی یادش رفت . بازم خدارو شکر میکنم که فقط کارش به سرم و بستری شدن نکشید
بعد از پنج روز مرخصی امروز اومدم سر کار ولی همش نگران ارشیا هستم مشکلی براش پیش نیاد . خدایا کمکش کن آجیل مشکل گشایی هم که نذرش کرده بودم دیشب به همسایه ها دادم 
از آزمایشش بگم که عمه آزاده و عمو رضا زحمت کشیدن نتیجه آزمایش ارشیا رو از آزمایشگاه مسعود تهران گرفتن و برامون فرستادن خدارو شکر مشکلی نبود همه چیزش نرمال بود فقط یه کوچولو وی سی آر (که همون گلبول قرمز هست ) کم بود که دکتر فروگلوبین با آهن داده و باید برای مدت کوتاهی مصرف کنه تا خوب خوب بشه
دیشب چون یه خورده حالش بهتر بود با خاله جونش و هوتنی رفتیم کنار دریا تا کمی با هم بازی کنن خوش گذشت بهشون . اومد خونه دستور پلو داد با تخم مرغ . زودی براش درست کردم اما همینطور نگران بودم مشکلی پیش نیاد که خداروشکر خورد و از خستگی زیاد خوابید
وقتی حالش خوب نبود خودش میگفت هاله بریم دکتر
هاله : ارشیا اگه دکتر خواست آمپول بزنه اجازه میدی؟
ارشیا : آمپول نه نه ... فقط دکتری که چوب داره ( منظورش همون چوبی هست که گلو رو باهاش معاینه میکنن ) . ارشیا معمولا هر دکتری که میره باید یه چوب از آقای دکتر بگیره
وقتی هم از مطب میومد بیرون میگفت : دیدی چه دکتر مهربونی بود !!
من معمولا وقتی ارشیا داره کاری انجام میده صداش میکنم ازش میپرسم کاری نداری ؟ اگه کاری داری بهم بگو 
داشتم میرفتم حمام اومده پشت در میگه مامانی داری چیکار میکنی؟
هاله : گلم دارم حمام میکنم الان میام .
ارشیا : اگه کاری داشتی صدام کن
الهی قربونت برم که اینهمه مهربونی 
از قیچی کردن کاغذ و مقوا خیلی لذت میبره ... خیلی هم دقیق و قشنگ با قیچی کرایولا خودش (من قیچی خودمون رو چون خطرناکه دستش نمیدم ) برش میزنه 


این گل پسر ما در حال مسواک زدن

این روزا وقتی فیلم یا کارتون نگاه میکنه مرتب سوال میپرسه این چرا اینطوریه ؟ چرا این شکلیه ؟ چرا ناراحته ؟ چرا میخنده ؟ خودش هم که میخواد دلیلی بیاره با چونکه چرا شروع میکنه من که از پس جواب دادن به سوالاش بر نمیام بازم خوبه بهزاد برای تمام سوالاش یه جوابی داره
هوا اینجا خیلی عالی شده ... بارون نم نم . جای همتون خالی . کاشکی همیشه همینطوری باشه . تا بعد
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۸/۸  توسط ارشیا گلی
سلام
ارشیا گلی مامان دیشب حالش خیلی بد شد اونم چی؟اسهال و استفراغ . الهی بمیرم تو همین مدت کوتاه بچم نصف شده . زیر چشماش هم گود و سیاه شده . دیشب تا صبح نتونست بخوابه . امروز شرکت نرفتم و پیشش موندم صبح ساعت 9 بود بردیمش پیش دکتر . گفت که ویروسی هست و دارو داد . گفت اگه تا عصر خوب نشه باید سرم بگیره اینقدر دعا کردم خدارو شکر استفراغش خیلی کم شده ولی اسهالش همچنان ادامه داره
نمیدونم چرا این مریضیها دست از سر ما برنمیداره فکر میکنم همش بخاطر آب و هوای کثیف اینجاست که خدارو شکر امروز اولین بارون رو ما اینجا دیدیم


برای ارشیای من دعا کنین زود زود خوب بشه
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۸/٢  توسط ارشیا گلی
سلام دوستای گلم
اول از همه خبر بدنیا اومدن نینی دلبند جون سوشیانس عزیزم رو بدم که روز سه شنبه 30 مهرماه ساعت هشت صبح متولد شد آزیتا جونم انشالله که همیشه تو و بهنام خان سایتون بالای سرش باشه و بتونین فرزندی صالح تربیت کنین با آرزوی بهترینها برای شما سه نفر 
و اما خبر دوم درباره وبلاگ نارتیتی جون هست که خیلی چیزای بدی توش نوشته شده و من به هیچ عنوان نمیتونم باور کنم و از ته دل دعا میکنم که دروغ باشه اگه خبری شد به من هم بگید حتما .
دیشب به همراه خاله جون هیلا و هوتنی رفتیم پارک به بچه ها که خیلی خوش گذشت من و هیلا هم چند روزی میشد همدیگه رو ندیده بودیم حسابی دلی از عزا در اوردیم . خوردیم و خندیدیم و حرف زدیم و قرار شد این دو روز تعطیلی برنامه بزاریم همش با هم باشیم

الهی قربونش برم این اسباب بازیش رو ارشیا خیلی دوست داره فکر کنم دو سال پیش بود بهزاد براش خرید اما اون موقع چون کوچولو بود خیلی باهاش بازی نمیکرد . شایدم بخاطر این بود که زیاد بلد نبود باهاش کار کنه اما الان که بزرگتر شده بچم ، حسابی ساعتها مجذوبش میشه و از روی نقشه هواپیما یا ماشین میسازه این اسباب بازیش چیکو هست و به نظرم فکر بچه رو خیلی باز میکنه اینم عکسش هست که داره فکر میکنه و هواپیما میسازه 


راستی سایت تاینی پیک باز نمیشه چرا ؟؟؟ من این عکسارو به چه سختی تو ایراپیک آپلود کردم اصلا هم راضی نیستم . اگه سایتی برای آپلود عکس میشناسین به من هم بدین  
پی نوشت : برای این دو روز تعطیلی زنگ زدیم به خاله هلن و گفتیم از شیراز بیان . اونا هم پذیرفتن و این شد که پنجشنبه شب خاله جون هلن به همراه آقای همسر و آرمان و آنیتا گلی اومدن بوشهر . به بچه ها که خیلی خیلی خوش گذشت و به ما هم که بیشتر . ارشیا هم که تازه سرماخوردگیش بهتر شده بود از خستگی و بیخوابی به ذوق بچه ها بازم مریض شد متاسفانه 
|