نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۳/٢۸  توسط ارشیا گلی
سلام
چند روزی میشه سرمای بدی خوردم ولی امروز خیلی بدتر شدم برای همین تصمیم گرفتم تو خونه بمونم و سر کار نرم
خوش به حال ارشیای عزیزم شد که پیش مامانی بمونه اما چه فایده مامانی اصلا نمیتونه بهش نزدیک بشه . تو این چند روزه اصلا ماچش نکردم دارم دیوونه میشم
همش تو خونه ماسک زدم که یه موقع این عسل مامان مریض نشه
اینجا هوا خیلی کثیف و خاکیه و متاسفانه ویروس های مختلفی روی کار هست .
ارشیا گلی دیشب توسط کمکهای خاله جون هیلا یاد گرفت رکاب دوچرخه رو کامل بزنه و به تنهایی دوچرخه سواری کنه و این واسه ما خیلی خوبه چون دیگه لازم نیست هلش بدیم
خودش هم خیلی خوشحال بود و هر دوری که میزد میگفت برام دست بزنید .... قربونش برم

فعلا برم اسراحت کنم تا بعد
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۳/٢۱  توسط ارشیا گلی
این چند روز تعطیلی بد نشد برای ما مامانای شاغل که بخوریم و بخوابیم
روز چهارشنبه پانزدهم با خانواده همسرم رفتیم یه باغ اطراف خود بوشهر که اسمش چاهکوتا هست . از 4 عصر تا 1 شب اونجا بودیم که دیگه موقع برگشتن ارشیا گلی تو ماشین خوابش برد 
اینجا داره فوتبال بازی میکنه

ارشیا و آتوسا

روز پنجشنبه خبر دادن پدرشوهر خواهرم فوت کرده
برای همین عصر طرفای ساعت 8 بود با خاله هیلا ، عمو بابک و هوتنی راه افتادیم برای شیراز
ساعت 30/1 شب رسیدیم . البته ارشیا بازم خواب بود و صبح که بلند شد از ذوق زیاد نمیدونست چیکار کنه که آرمان و آنیتا و هوتن پیشش هستن 
روز جمعه هفدهم تولد خاله جون هیلا بود
بعدازظهر به همراه خاله هیلا ، خاله هلن ، همسرم ، عمو بابک و بچه ها رفتیم مجتمع تفریحی ستاره فارس
با یکی از دوستام مهناز هم قرار گذاشتم به همراه همسر و پسرش آریان بیان اونجا . جاتون خالی خیلی خوش گذشت البته به بچه ها خیلی بیشتر .
دشت ارژن ایستادیم کلی ترشی و این جور چیزا خریدیم . شام هم خوردیم .
ارشیا ، آرمان و آنیتا
این عکس قلعه هست که بچه ها نیم ساعت اونجا بودند

ارشیا گلی سوار قطار

دیروز همراه با خاله هیلا اینا رفتیم گناوه
یک ساعتی بیشتر راه نیست . فکر کنم اسمش رو حتما شنیدین . همه چیز نصف قیمت هست . ارشیا جونم یه قایق 4 نفره بزرگ و خوشگل باباش براش خرید
این هفته دریا همراه با قایق هورااااااا 
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۳/٩  توسط ارشیا گلی
جمعه هفته قبل مثل همیشه کنار دریا و اینکه مصادف شد با تولد همسرم بهزاد
شام درست کردیم با خاله هیلا و عمو بابک و هوتن رفتیم آب بازی
جاتون خالی خوش گذشت
خوب از هوای اینجا بگم که دیگه گرم شده و زیاد نمیشه از خونه بیرون اومد
ولی دلم برای ارشیا میسوزه اگه بخواد همش تو خونه بمونه حوصلش سر میره . معمولا یا میره خونه دوستم که همسایمون میشه و با پسر اون کریم بازی میکنه یا اینکه زنگ میزنم اون بیاد خونمون .
سی دی جدیدی که ارشیا این دفعه انتخاب کرد قهرمان کوچولو هست که خیلی خوب و با دقت هم نگاش میکنه و توضیح میده
همینطوری حدس بزنم روزی 3 الی 4 بار حتما نگاش میکنه .

یه سری اسباب بازیهای فکری لگو هم خریده که البته اینا جایزه
بوده از طرف من و حسابی با اونا هم مشغوله ...
این عکسی رو که میبینید جایزه های ارشیا گلی هست که براش خریدم .

و اما دلیل جایزه خریدن من ... این گل پسر من دیگه پوشک نمیپوشه البته بیشتر از یکسال هست که ترک کرده ولی برای دستشویی بزرگ اصلا حاضر نبود و اصرار بر پوشیدن پوشک داشت . خلاصه اینکه جند روز مثل همیشه زمانی که از من پوشک خواست من جواب رد دادم و گفتم که نداریم و باید بری دستشویی . الهی بمیرم اینقدر راحت پذیرفت

من خیلی خوشحالم بخاطر این موضوع چون هم اینکه یه خورده داشت دیر میشد و هم اینکه خودش اصلا دوست نداشت پوشک بپوشه
خداروشکر بخاطر داشتن یه پسر فوق العاده مهربون و منطقی و حرف گوش کن 