بهونه کوچولوی قشنگم واسه زندگی

چهار سال و یک ماهگی پسرم

 

بوی جان می آید اینک از نفسهای بهار

دستهای پر گل اند این شاخه ها  ، بهر نثار

با پیام دلکش  " نوروزتان پیروز باد "    

با سرود تازه " هر روزتان نوروز باد "

شهر سرشار است از لبخند ، از گل  ، از امید

تا جهان باقی ست این آئین جهان افروز بادقلب

 

سال 87 هم داره کم کم تموم میشهلبخندبا همه شیرینی ها و تلخی هاش بسته شد. من که زیاد سال خوبی نداشتم نگران هیچ تغییری توی خودم یا زندگیم رخ نداد و هر روزم مثل دیروز ناراحت اما زمان متوقف نمیشه .. ما هم نباید در اون متوقف بشیم . سعی میکنم لبخندبا اتکا به همه تجربه های نداشته و آموخته های گذشته برم به استقبال سال جدیدچشمکسعی میکنم تمام تلاش خودم رو برای یه هاله بهتر بکنم اما قول نمیدم نیشخندخنده

 

گفتم شاید فرصتی برام پیش نیاد تا بتونم سال نو رو تبریک بگملبخندبرای همین پیشاپیش اومدم حلول سال نو و فرارسیدن عید نوروز را خدمت تک تک دوستای گلم تبریک عرض کنمبغلامیدوارم سال آینده سالی سرشار از سلامتی و شادی و موفقیت برای یکایک شما عزیزان بودهقلب و همیشه در سال جدید سفره هایتان پر نعمت ، تنتان سالم ، دلتان شاد و لبتان خندان باشدماچ

امیدوارم در سال جدید به موفقیتهای بزرگتری دست پیدا کنید و به تمامی آرزوهای خوب خود برسیدقلب


بغلصمیمانه ترین تبریکات و آرزوهای من و ارشیا رو  بپذیریدبغل

 

از خدای بزرگ بخواهیم که ما را به " احسن حال " نائل کند . آمینبغل

امروز بیست و شش اسفند پسر گل من چهار سال و یکماهه شدقلب

بدرود تا بعدبای بای

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٦
تگ ها :

تخت ارشیا رسید

سلام سلام

 

بعد قرنی ما اومدیم آپ کنیملبخندبد جوری جو خونه تکونی گرفتتموننیشخندبعد اینهمه تمیز کردن آقا بهزاد یادش اومده نقاش بیاره خونه رو رنگ کنه کلافه حالا دیگه فکر کنین چه خبره !!!!

تخت و کمد ارشیا گلی رسید و نصب شدچشمک اما هنوز دوشک نداره و دل بچم در اومد هنوز نتونسته یه بار روی اون بخوابه . عکسش رو بعد میزارمبغل

دیشب تولد نجمه خواهر فهیمه بود که رفتیم و خوش گذشت قلبیه دختر خانم بامزه و رقاص هم اونجا بودند که از ارشیا کوچیکتر بودلبخندحسابی همبازی شدن و کلی رقص و بوس و آخرش هم آلما میگفت ارشیا بریم تو اتاقخنده

اینجا ارشیا سنگین و رنگین ...

 

 

 

ارشیا در دام افتاد خنده

 

آخرین جلسه کلاس زبان هم به خوبی تموم شد و فسقلیها امتحان دادندلبخند هر چی برای ارشیا توضیح میدادیم باید یکی یکی برین برای امتحان بچم دوزاریش کج بود و همراه هر بچه ای میخواست بره تو نیشخند

 

خلاصه هر چی خاله معصومه ازش پرسیده بود جواب داده بودماچقربونش برم مدرک بین المللی زبانش هم همین روزا باید آماده بشهخنده

برای ترم دو هم ثبت نام کرد که انشالله بعد عید باید برنبغل

آرزو جون تولد پسر گلت آرش رو تبریک میگم . انشالله صد سالگیش رو جشن بگیریتشویق

 

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٤
تگ ها :

دوسم داری؟

قلبارشیا در حال خوردن عصرونه لبخند

 

هاله : ارشیا منو چندتا دوست داری؟

ارشیا : یدونهقلب

هاله : بهزاد رو چندتا دوست داری؟

ارشیا : پنج تاقلب

هاله : عدد یک بیشتره یا پنج ؟؟؟؟سوال

ارشیا : فایو بیشترهخنده

هاله : پس چرا بهزاد رو بیشتر از من دوست داری؟عصبانی

ارشیا  : آخه اونو خیلی دوسش دارم دل شکسته

هاله : باشه پس منم بهت عصرونه نمیدم بگو بهزاد بهت بده نیشخند

ارشیا : نه نه نه  ... تو بده . شوخی کردم من تو رو خیلی دوست دارم ماچ

هاله : خیال باطل

اتمام عصرونه

هاله : ارشیا مطمئن باشم که منو خیلی دوست داری دیگه ؟ مگه نه ؟مژه

ارشیا : نه من بهزاد خیلی دوست دارم .  تو رو اصلا دوست ندارمتعجب

 

قیافه هاله : کلافه

قیافه بهزاد : نیشخند

 

خونه تکونی همچنان ادامه داره . دیروز رفتم تو آشپزخونه و حسابی بشور بشور کردم الان از تمیزی برق میزنهنیشخند اتاق ارشیا که نصفه مونده . قرار بود تخت و کمدش یکماهه برسه به دستمون هنوز که هنوزه خبری نیستمنتظر

دیروز ارشیا رو بردم آرایشگاه و موهاش رو کوتاه کردقلب قربونش برم اینقدر ناز شدهماچ جایزش هم باباش براش یه ماشین رد کنترلی (Red) به درخواست خودش خریدچشمک

امروز روز نهم آبله مرغون ارشیا هست و میخوام ببرمش کلاس زبانلبخند این یه هفته ای که نرفت سر کلاس  خودمون تو خونه درساش رو بهش یاد دادیم لبخندکه از بقیه عقب نمونه . فقط نمیدونم امروز بره ممکنه بچه ها ازش آبله بگیرن یا نه ؟؟سوال

سحر جون مامان شانلی بهم اس ام اس داد که وبلاگ شانلی رو هک کردن این خیر ندیده هاناراحت خیلی هم ناراحت بود ولی گفت دوباره راش میندازم . ولی فعلا برین به این آدرس زیربغل

http://shanelli.wordpress.com/

 

راستی عیدی چی میگیرین برای بچه های نازتون ؟سوال ما که همه کادوهامون شده لگو لبخند دیگه خودمون هم خسته شدیم اما واقعا هیچ چیز به اندازه ماشین یا اسباب بازی لگو ارشیا رو خوشحال نمیکنه قلبحالا اگه نظری دارین بدین ببینیم برای این فسقلیمون چی بخریم بهتره!!! قلب

 

تا بعدبغلبای بای

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
تگ ها :

شرکت در مسابقه

سلام دوستای خوبمقلب خیلی ممنونم از همتون که اینهمه به فکرمون بودین و کمک کردینبغلارشیا خدارو شکر بد نیست ولی هنوز جوشها تشریف دارن و نرفتن . انشالله زودی بچم خوب بشهناراحت

و اما پروین جون مامان کیاراد یه مسابقه گذاشته به عنوان بامزه ترین عکسچشمک من هم این عکس ارشیا رو انتخاب کردمقلباینجا هفت ماهشه و وسط هندونه ها نشستهبغل

 

 

مریم جون ببخشید خیلی دیر شدخجالتتولد دختر گلت فاطمه جون رو تبریک میگم و امیدوارم زیر سایه مامان و بابای خوبش سالهای سال زندگی خوبی داشته باشههوراتشویق

تا بعدبای بای

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٢
تگ ها :

آبله مرغون

ارشیا مشکوک هست به آبله مرغون . چیزی که بهش فکر نمیکردیم اتفاق افتادناراحت

امروز متوجه شدم جوشهای زیادی روی بدن ، صورت و کمرش هستگریهمرتب هم میخاره نگراناول زیاد اهمیت ندادم مثل همیشه فکر کردم پشه زده اما بهزاد تا دید گفت به احتمال زیاد آبله مرغون هستناراحتواااای نمیدونم چیکار کنم ؟؟؟؟استرس

 

امشب یا فردا صبح میریم دکتر تا مطمئن بشیم .

لطفا هر چی میدونید به من هم یاد بدید . در مورد خارش یا جوشها . مخصوصا غذا !!!!!!

ممنون میشم قلب

پی نوشت : دیشب رفتیم دکتر و مطمئن شدیم که بلهههههههههههه پسرک نازمون آبله مرغون گرفتهناراحتالهی قربونش برم بهش میگم نخارون یا دست نزن نمیزنه و کمرش رو با دیوار یا مبل میخارونهماچ

دعا کنین خفیف باشه و خیلی زود تموم بشهناراحت

 

فعلابای بای

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٩
تگ ها :

نمایشگاه

 

  سلام قلب

ارشیا رو به درمانگاه برای چکاب بردم . خدارو شکر همه چیزش خوب بود قلبچکاب بعدی میشه انشالله 5 سالگیقلب

توی ده روز اخیر فهمیمه مربی ارشیا آبله مرغون گرفت و دیگه نیومد خونمونناراحتمنم یه روز در میون اومدم سر کارنیشخند یه روز صبح ارشیا از خواب بیدار شد دیدم چند تا دونه قرمز رو صورت و دستش هستنگرانما هم حسابی دستپاچه که بچمون آبله مرغون گرفت ولی فرداش متوجه شدیم پشه زده بوده نیشخندخدارو شکر ارشیا آبله مرغون از فهیمه نگرفت . به نظر شما یعنی ممکنه بگیره؟سوال

فهیمه هم یه تولد کوچولو برای ارشیا گرفتماچ

 

 

 

ماچارشیا در نمایشگاه دهه فجر ماچ

 

 

 

از اونجایی که این فسقلی ما عاشق هواپیما و هلکوپتر و این جور حرفاست ، واجب دیدیم ببریمش نگاه کنهچشمک کلی ذوق کرد بچم . طناب کشیده بودن که کسی زیاد به وسایل نزدیک نشهخنثی ولی ارشیا از طناب رد شد و رفت از نزدیک همه رو وارسی کنهمژهخلبانی که اونجا بود تا اومد بهش بگه کوچولو نباید بیای این طرف پشیمون شد و گفت برای تو یکی اشکالی نداره و میتونی بمونی نیشخندبه تمام سوالای ارشیا هم جواب داد .

 

کلاس زبان ارشیا خدارو شکر خیلی خوب پیش میره و ارشیا خوب استقبال میکنهتشویقچند روز پیش نشست روی صندلیش و کتابش رو باز کرد و شروع کردن درس خوندن . الهی قربونش برم اینقدر ذوق کردم بچم داره درس میخونه چشمکآروم ورق میزد و با خودش یه چیزایی هم زمزمه میکرد ماچاز من هم میپرسید ماشین چی میشه؟اتوبوس چی میشه؟جوابش رو با هم میدادیملبخند دیشب هم تو حموم ازش درس میپرسیدم همه رو جواب داد . آخرش پرسید تامی به انگلیسی چی میشه؟سوالبهش گفتم عزیزم شکم به انگلیسی میشه تامی . تو خودت داری انگلیسیشو میگی و درست میگی چشمکا اندکی اندیشیدن گفت : آهان پس تامی به انگلیسی میشه شکمخنده

 

 

ماچارشیا در پارک بازیماچ

 

 

دو هفته پیش بود فکر میکنم برای تفریح با مامانم اینا و خاله هیلا اینا رفتیم ناهار بیرون از شهرلبخند ارشیا هم که مثل همیشه مشغول بازی بیلچش با خاک بود که یدفعه صدای گریه ش رو شنیدیم گریه اینطور که خودش میگفت یه سوسک آبی بهش نیش زده بود و فرار کرده بودعصبانیارشیا هم بچه ای نیست که برای درد الکی گریه کنه . خلاصه اینقدر گریه کرد و گفت درد دارم حسابی ترسیدیمناراحتسریع خودمون رو رسوندیم به بیمارستان . برای دکتر کامل توضیح داد که چی شدهنگراندکتر هم گفت برای اطمینان بیشتر باید آزمایش خون بده همین الان و آمپول ضدحساسیت بزنه تعجبارشیای هم که ترسو ... وااای نمیدونین چه بر من گذشتکلافهالهی بمیرم مجبور شد که تسلیم بشه گریهساعت 12 شب جواب آزمایش خونش آماده شد و خدارو شکر گفتن چیز خاصی نبوده مژهولی ما که آخر نفهمیدیم اون سوسک آبی چی بود که به بچمون زدعینکولی همین شد یه خاطره بد واسه گردش بیرون از شهرناراحتخدایا من طاقت دیدن ذره ای سختی و درد را برای تک فرزندم ندارم دل شکستههمیشه محافظ فرزندم در تمام لحظه های زندگی باش . آمینلبخند

 

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱
تگ ها :