بهونه کوچولوی قشنگم واسه زندگی

عکسای تولد

 

یه تشکر ویژه از تمامی دوستان خوبمون بکنیم که اینهمه به فکرمون بودین و تولد ارشیا رو تبریک گفتینقلبقلب

دوستای خوبمون یا تلفنی تماس گرفتن تبریک گفتن و یا اس ام اس دادنقلب اینقدر زیاد هست که نمیتونم اسامی تک تکتون رو بنویسمخجالتفقط میتونم بگم خیلی دوستتون دارم و واقعا ممنونمبغل خدا رو شکر میکنم که اینهمه دوستای خوب دارم . مخصوصا اس ام اس ساناز عزیزم از مالزی قلبو تماس تلفنی مریم جون مامان آرتین از آمریکا که خیلی خیلی منو شرمنده کردینقلبانشالله بتونم روزی جبران کنملبخند

خوب بریم سراغ تولدچشمکفقط بگم این قصه تولد ارشیا رو باید مثل سریال دنبال کنین چون ممکنه حالا حالاهاااا ادامه داشته باشهنیشخند

روز پنجشنبه قبل از کلاس بهزاد رفت و برای ارشیا یه ماشین پورشه قرمز خوشگل از لگو خریدلبخندبعد از کلاس زبان هم با بهزاد و ارشیا رفتیم برای خرید کیک و بادکنک . همه کارامون رو کردیم و موقع برگشتن ارشیا گلی تو ماشین خوابش برد خوابشب مامانم آش رشته درست کردن و با بابام اومدن خونمونخوشمزهولی حیف که فسقلی ما خواب بود . مامان اینا تا یک شب موندن و رفتنقلب

صبح جمعه ، ارشیا خان ما ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد قلبو مارو هم بیدار کرد و تا چشمش به کادو و بادکنک افتاد گفت همین الان تولد میخوامخندهاینطور شد که ما ساعت 8 صبح قبل از خوردن صبحانه تولد گرفتیمنیشخند

اینم عکسای اون روز

 

 

 

 

 

 

ماچاینم کادوی تولد ارشیا از طرف مامان هاله و بابا بهزادماچ

ظهر روز جمعه ناهار رفتیم خونه خاله جون هیلا و با اونا بودیمقلب حسابی به این فسقلیها خوش گذشتچشمک

روز شنبه یعنی دقیقا روز تولدش عموی بهزاد(رفیق فابریک ارشیا که معمولا ارشیا خان ایشون رو جعفر صدا میکنن)نیشخند، زنعمو نوری و سینا جون اومدن خونمون و حسابی غافلگیرمون کردنقلبزنعمو خیلی زحمت کشیدن و برای ارشیا کیک درست کردن و اوردن ماچ این هم عکس کیک و کادوهاشونهورادستتون درد نکنه بخاطر محبتتون و اینکه به یادمون بودینقلب

 

 

روز بعدش هم چون با آموزشگاه زبان ارشیا هماهنگ کرده بودیم که یه تولد کوچولو هم اونجا براش بگیریملبخند کیکی که زنعمو نوری زحمتش رو کشیده بود بردیم اونجا که همه با هم بخوریمتشویق

اونجا هم خیلی خوش گذشتقلببچه های کلاس هم زحمت کشیدن و برای ارشیا کادو اوردنتشویق

اینم عکسشون

 

لبخنداینم بچه ها با خانم معلمشونلبخند

از طرف لگو هم یه کارت تبریک برامون پست کردن و تولد ارشیا رو تبریک گفتن هورا

 

تا بعد بدرودقلببای بای

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٩
تگ ها :

تولدت مبارک عزیزتر از جانم

 

 

چهارم محرم به تاریخ قمری ، بیست و شش بهمن 83 به تاریخ شمسی و 14 فوریه به تاریخ میلادی مصادف با روز ولنتاین ارشیای عزیز من بدنیا آمدهوراحس عجیبی داشتم ، ترس بود یا دلشوره ، شایدم دلتنگی ... نمیدانم اسمش را چه بزارم؟لبخند

برعکس بقیه که خیلی علاقه دارن همراه زیاد داشته باشن ، ولی من در آن لحظه فقط میخواستم تنها باشم زیرا به چهره هر کسی نگاه میکردم گریه ام میگرفت که نکند آخرین دیدار من با آنها باشدناراحتاز مادرم حلالیت طلبیدم و رفتم . دکتر مهربانم آنجا بود که مثل همیشه لبخندش به من قوت قلب میدادقلب دکتر بیهوشی ام که آمد دیگر من چیزی نفهمیدمنگران

بهوش که آمدم اولین کسی را که صدا زدم بهزاد بودنیشخند که بعد از چند ثانیه او را بالای سر خود دیدم و آرام گرفتم چشمک به اتاق خودم که رفتم جگر گوشه ام را به کنارم آوردن که تماشایش کنمقلبوااای که چه لذتی داشت برای اولین بار دیدن کسی را که نه ماه در انتظارش بودی . لحظه بسیار زیبایی بودماچخداوندا شکر . یک نوزاد 3 کیلو و 200 گرمی با چشمانی آبی و ناخنهای بلند و کشیده قلبکه دلم میخواست همانجا قورتش میدادمبغل نگاهش که میکردم اینگار سیبی بود که از وسط با مادرم نصف شده بود . تمام حالتهای دستش و صورتش و حتی خوابیدنش همانند مادرم بودلبخندخدارا شکر کردم بخاطر دادن این نعمت بزرگ و سالم بودن فرزندمبغل

چهارسال پیش هنگامی که من ارشیا را باردار بودم ، عمل سزارین ممنوع بود و فقط تنها کسانی میتوانستند این عمل را انجام دهند که یا مادر مشکل خاصی داشت و یا سر بچه بالا بود . که هیچکدام از این مشکلات را من نداشتم ناراحتولی در هیچ شرایطی حاضر به زایمان طبیعی هم نبودم . هم بخاطر ترسی که داشتم و هم چیزهایی که دیده بودم . (مثالش گوش شکسته کودک دوستم بود که هنگام زایمان طبیعی اینطور شده بود)دل شکسته

بیشتر اطرافیانم چون موافق سزارین نبودند من را خیلی اذیت کردند ولی من دیگر برایم عادی شده بود و اهمیت نمیدادم . مهم این بود که همسرم خیلی جدی پشتم بود و میگفت هر طور که خودت راحتی قلبو از این بابت خیالم راحت بود . هزینه بیمار خصوصی را از من گرفتند و همچنین دکتر بیهوشیاز خود راضی هزینه بیمارستان خصوصی را هم بهزاد پرداخت کرد که من سزارین شوم لبخند و بهترین شانس من این بود که اجازه دادند آن شب مادر همسرم ، همسر مهربانم و مادر خودم که برایم خیلی خیلی زحمت کشید که به هیچ زبانی قادر به تشکر از او نیستم ، پیشم بمانندبغل

دکتر اطفال آن بیمارستان که هرگز نمی بخشمش ارشیا را که دید گفت ریه هایش مشکل دارد و باید بستری شود و خیلی هم مصمم بود که اگر بستری نکنید بیمارستان هیچگونه مسئولیتی را بعهده نخواهد گرفت و همه ما را به ترس انداخت . همه دودل بودیم که این نوزاد یک روزه معصوم را به دست آنها بدهیم که با خود ببرند و هزار آزمایش الکی روی آن انجام دهند یا اینکه مسئولیتش را بعهده بگیریم و ارشیا را تحویل ندهیم . حرف او اصلا منطقی نبود و هر یکساعتی حرف خود را عوض میکرد و هیچ آزمایشی نشان نمیداد که ارشیا مشکلی داشته باشد . علاوه بر آن دکتر خودم صحت و سلامتی او را کاملا گزارش داده بود . به حرفهای آن دکتر گوش نکردیم و تا صبح همه مواظب ارشیا بودیم . ارشیای من سالم سالم بود و شکر خداوند منان هیچ مشکلی برای او پیش نیامد و ظهر آن روز مرخص شدیم و به خانه برگشتم . بعدها فهمیدم که آن دکتر ظاهرا مشکل دارد و به بقیه مادران هم همینطور میگفته . چهار سال است از آن روز میگذرد و من پسری دارم که با هیچ چیز عوضش نمیکنم . همیشه از خدا میخواهم که سالم و تندرست و فرزندی صالح باشد . آمینماچماچماچ

 

عزیزتر از جانم تولدت مبارک

 

 

 

 

بدرود تا بعد

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٤
تگ ها :

6 روز دیگه

 

بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک

میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک

تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا

و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز

از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا

یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن

یکی به نیت تو یکی از طرف من

الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم

به خاطر و جودت به افتخار بودن

تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی

با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی

ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس

تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس

تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن

همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندس

واسه تولد تو باید دنیا رو اورد

ستاره رو سرت ریخت تو رو تا اسمون برد

اینا یه یادگاری توی خاطره هاته

ولی به شوق امروز می شه کلی قسم خورد

تولدت عزیزم پراز ستاره بارون

پر از بادکنک و شوق ،پر از اینه و شمعدون

الهی که همیشه واسه تبریک امروز

بیان یه عالم عاشق ،بیاد هزار تا مهمون

 

قلبقلبیه سبد یاس سفید تقدیم به تو بهترینم ، به خاطر قشنگترین روز دنیا که روز توستقلبقلب

قلبقلبقلبفقط ۶ روز تا تولدت مونده عزیز قشنگمقلبقلبقلب

 

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٠
تگ ها :

کلاس زبان

 چند روز پیش آگهی مجتمع فنی تهران رو دیدم که اینجا شعبه دارن لبخندخیلی خوشحال شدم و عصر همون روز برای شرایط ثبت نام ارشیا با بهزاد راهی اونجا شدیمچشمک گفتن که مدرکش زیر نظر مجتمع فنی تهران هست و استاداش هم مورد تایید همون مجتمع . ما هم خوشحال گفتیم ارشیا رو میاریمهورا

برای اینکه بهتر بره سر کلاس ، خاله هیلا رو هم مجبور کردیم اسم هوتن رو بنویسه تا با هم برن لبخندروز اول که پسری رفت حسابی کیف کرد و تا از کلاس اومد بیرون کلی هم برامون توضیح داد که خانم معلم میگه به پرتغال میگن  orangeقلبما هم چیلمون باز و بسی خوشحال که پسرکمون انگلیسیش فول شد نیشخند

 

 

جلسه دوم هر کاری کردیم بیا بریم گف نه  .. بهانه پشت بهانه که خستم و اینجا رو دوست ندارمناراحت بچه ها تو کلاس جیغ میزنن . ارشیا اصلا از صدای بلند خوشش نمیاد . خلاصه با هزار جور بدبختی راضیش کردم اوهو از معلمش هم خواستم خواهشا به بچه ها بگه داد نزننلبخندالان دو جلسه ای میشه که میره و من خیلی خوشحالم .خدا کنه تا آخرش بره . اینم کتاباشتشویق

 

 

 

امروز متوجه شدم بچه های 4 ساله نیازی به زدن واکسن ندارننیشخند اینقدر خوشحال شدم که نگوهوراکادوی سفارشی آقا ارشیا هم که قرار بود روز تولدش بهش بدیم رسید ولی بهزاد خان نتونست تحمل کنه و زود زود تحویل ارشیا خان داد عینک ارشیا هم از بس خوشحاله که نگو . مرتب میگه من چرخ عوض کردن مک کوئین رو خیلی دوست دارم ( منظورش همون تعمیرگاه هست )قلباین اسمی هست که خودش براش انتخاب کرده ماچ مبارکت باشه عزیزم ولی موندم واسه روز تولدت چی برات بخریمسوال

 

 

 

قربونت برم که تا تولدت فقط ده روز دیگه موندهتشویقخیلی دوستت داریمماچ

 تولد آلینای عزیزم ، زهرا خانم گل ، هانا کوچولو ، ماهان جون ، شان آی نازم ، شیدا جون و ایلیا گلی هم مبارک باشهتشویقتشویقانشالله صد ساله بشینهورا از راه دور هزار تا بوس میفرستیم براتونماچماچ

پی نوشت : تولد مامان جون لیلا هم هفدهم بهمن هست هورا تولدت مبارک مامان خوبمماچماچ

 

 چقدر خوبه اینهمه تولد تو بهمن داریملبخنددیگه نی نی بهمنی نداشتیم؟؟؟؟خنده

پی نوشت 1 : دیشب خاله جون هیلا پاشون پیچ خورد و از پله حیاط افتادنناراحتبه حدی درد داشت که سریع بردیمش بیمارستان برای عکسنگرانمتاسفانه دکتر هم گفت مو برداشته و باید گچ گرفته بشه به مدت یکماه تعجب بعد از گچ گرفتن ارشیا و هوتن دعوا سر اینکه کی ویلچر خاله هیلا رو هول بده تا ماشین خندهبا اینا هم ما داستانی داریماااا ...

خلاصه اینکه الان یک عدد خاله هیلای پا شکسته خونه نشین داریمنیشخندخدارو شکر الان دردش کمترهلبخندخداکنه زودی این یکماه بگذرهماچ

یه سایت خوب هم برای آپلود فیلم البته به جز Tiny pic به من بدین لطفابای بای

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٥
تگ ها :

گردش

 

 

 

چند شب پیش ساعت 12 شب احساس کردم ارشیا تنش داغه ناراحتاولش شک کردم ولی بعدش مطمئن شدم که تب داره اونم تب 2/38 درجهتعجبحسابی دستپاچه شده بودم . آخه تب برای چی؟سوالهزار جور فکر اومد تو سرم . اصلا نخوابیدم و ساعت 4 صبح بهش شربت تایلنور دادم  و تبش اومد پائیناوهصبح سریع نوبت گرفتم و خانوادگی بردیمش دکترنیشخندمن و بهزاد و فهمیمه (مربی ارشیا ) . توی مطب که نشسته بودیم همش عجله داشت زودی بره تو خندهو برای دکتر همه چیزو تعریف کنه و چوبش رو برداره بیاد بیرونچشمک

نوبت ما که شد گفت همه با هم بریم توسبزفکرش رو بکنین 4 نفر میخواستیم بریم تو اتاق پزشک . من و ارشیا رفتیم تولبخندبهزاد کنج در ایستاد و فهمیمه هم بیرون رو صندلی نشست . خلاصه خودش همه چیز رو به دکتر گقت که من دیشب تب کردمناراحتالهی قربونش برم .دکتر هم گفت چیز خاصی نیست فقط تب ویروسی بوده و گلوش یه کوچولو ملتهب هستناراحتآخرش به ارشیا گفت برو روی تخت بخواب تا شکمت رو هم معاینه کنم . ارشیا شدیدا مخالفت کرد تعجب گفت نه من فقط میرم خونه خودمون روی تخت استراحت میکنمخنده

داروی سرماخوردگیش رو میخوره تا انشالله خوب خوب بشه قلبمنم دیروز سرماخوردم و حسابی تو هم هستم عصبانی

دیروز اینجا نم نم بارون زد و هوا خیلی عالی بودلبخندبرای همین رفتیم گردش بیرون از شهر . به ارشیا که خیلی خوش گذشتقلببیلچه ، چنگک و کلنگش رو هم با خودش اورد و تا تونست خاک بازی کرد و تو خاکا غلتیدچشمکبراش پن کیک از خونه درست کردم و بردم . بعد از اون همه بازی و خستگی پن کیک حسابی بهش چسبیدخوشمزه

 

 

موقع برگشتن هم تو ماشین یه چرتی زد ولی تا رسیدیم خونه بیدار شد قلب

ارشیا گلی دوست دارمماچماچ

 

 

تا بعدقلببای بای

 

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٢
تگ ها :

روزهای قشنگ

 

ارشیای عزیز من چیزی به روز تولدت نمونده و چه خوب هر روز تکرار میکنی یادمون نره کیکی بخریم و حتما شمعی برای فوت کردن هم داشته باشهقلب

کادوی تولدت را هم خودت از کاتالوگ لگو انتخاب کردیماچ ما سفارش خرید آن را دادیم و قرار است تا چند روز دیگر برامون پست بشهچشمک

بیست و شش بهمن جشن مفصلی برات نمیگیریم لبخندولی بعد از ماه صفر جبران میکنیمقلب

 

 

 

 

 

وقتی بهزاد از خونه میخواد بره بیرون تا دم در بدرقش میکنهقلب

ارشیا : کجا میخوای بری ؟سوال

بهزاد : میرم شرکت عزیزم ولی زودی برمیگردملبخند

ارشیا : باشه ولی اگه دوست داشتی به من زنگ بزنماچ

بهزاد :باشه حتما بابایینیشخند

دیشب (البته ببخشید)خجالت اینقدر جیشش تند بود ولی حاظر نمیشد بره دستشویی . نمیتونست بشینه نیشخندهر چی میگفتیم خوب اول برو دستشویی بعد بیا بازی کن قبول نمیکردلبخندمیگفت من جیش ندارم . دقیقه نود که دیگه کنترلش رو از دست داده بود دوید به طرف دستشویی و بلند گفت بهزاد جیشم داره میترکهخنده

دیروز تولد فهیمه مربی ارشیا بودتشویقشب قبلش با ارشیا رفتیم براش کادو بخریم . تا میریم مجتمع زیتون اول میگه پله برقیلبخندبه درخواست آقا اول میریم بالا یه دوری میزنیم دوباره میاییم پایینچشمکیه بلوز خوشگل از نمایندگی هنگ تن برای فهیمه خریدیم خیلی خوشگل بودهوراهمون موقع ارشیا دو تا دختر کوچولو رو دید که دارن با هم بازی میکنن . به من گفت میشه برم باهاشون بازی کنم ؟سوال منم اجازه دادم  . با اجازتون یکساعت همونجا ایستادم تا این فسقلیها با هم حسابی بازی کردنمژهآخرش هم ارشیای مهربونم گریه میکرد چرا رفتن؟ناراحتبرو دنبالشون من میخوام بازم باهاشون بازی کنم آخه دوستشون دارمقلبقربون دل کوچولوت بشم منماچ

با هوتن دعواش شدناراحتهوتن زد تو سینه ارشیاعصبانیارشیا خیلی بهش برخورد . الهی بمیرم اینقدر ناراحت شد بغض کرد رفت تو اتاق زیر پتو و شروع کرد به گریهگریههر کی میرفت راضیش کنه بیاد بیرون نمیومدناراحتهر چی بهزاد باهاش حرف زد همش میگفت نه هوتن خیلی پسر بدیه دوسش ندارم باهاش قهرمنیشخنداینقدر بغض کرد که هوتن دیگه خودش رفت پیشش و باهم آشتی کردنقلب

 

 

 

ارشیای من این روزا خیلی چیزا رو خوب بلده قلببیرون که میره حسابی حواسش به صدای موتور یا ماشین هست و سریع میره یه گوشه می ایستهقلباعداد رو تا 20 درست میشمارهتشویقسوره اخلاص رو خیلی قشنگ و خوشمزه میخونه که دلت میخواد قورتش بدیقلب اسپند که براش دود میکنم با من صلوات میده . شعر فصلهای سال رو بلده . میدونه هر غذایی از چی درست میشه تشویقو یا اگه ندونه به محض خوردن میپرسه که این از چی درست میشهلبخندتا ماست میخوره حتما باید بگه که ماست از شیر درست میشه و یا هر چیز دیگههورا خیلی قشنگ مشق مینویسه . بیشتر دکمه های کامپیوتر رو میشناسه و خیلی خوب با ماوس کار میکنهقلبروی هم رفته این پسر من خیلی گله قلب

وقتی میخواد یه چیزی رو که مال قبل هست یادآوری کنه با جمله " وقتی من کوچولو بودم " شروع میکنهقلبماچ

تولد کورش کوچولو و والا جون هم مبارک باشه . انشالله صد ساله بشینقلب

 

 

  
نویسنده : ارشیا گلی ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧
تگ ها :