نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٦/۱۱/٢٦  توسط ارشیا گلی
الهی قربونت برم تولدت مبارک
سه سال پیش تو همین روز خدا این فسقلی رو به من داد
وااااااای که چقدر دوسش دارم با هیچی عوضش نمیکنم . چون تهران بودیم خونه عمه آزاده یه تولد کوچولو براش گرفتیم
انشالله جشن تولد ۱۲۰ سالگیت مامان جون . انشالله جشن فارغ التحصیلیت عزیزترین گل پسر دنیا 



قربونت برم عزیزم
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٦/۱۱/٢٤  توسط ارشیا گلی
الهی قربونش برم
پسرم کلی ذوق کرد . تقریبا میشه گفت همه بازیها رو رفت . این وسط مامانش هم کلی کیف کرد چون بیشتر بازیها رو با ارشیا رفت سوار شد 
مثل چرخ فلک ،قطار ، هواپیما و ....
بقیش رو هر چی اصرار کردم نذاشتن برم
کلی خوش گذشت . جای همتون خالی ... اینم عکس پسر گل خودم
ارشیا در قطار
ارشیا در هواپیما
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٦/۱۱/٢٢  توسط ارشیا گلی
همیشه فکر میکردم ارشیا با اینکه خیلی هواپیما رو دوست داره اما سوار و یا نزدیک هواپیما هم نشه ولی قربونش برم چنان مشتاقانه به سمت هواپیما رفت که اصلا باورم نمیشد . فقط پائین پله ها یه خورده تردید داشت که بیاد بالا یا نه ؟
وقتی سوار شد همه چیز رو واسه خودش و ما تفسیر میکرد . هواپیما که به زبون خودش میگه هوادم ، کمربند ، از خلبان ، آسمون و خیلی چیزای دیگه که تو ذهن خودش مجسم کرده بود .. الهی مامان دورت بگرده . با مهماندار و گارد هواپیما صحبت کردم برای اینکه ارشیا بره کابین خلبان رو از نزدیک ببینه اونا هم چون دیدن ارشیا خیلی هواپیما دوست هست قبول کردن و بردنش اونجا . بچم اصلا دلش نمیخواست پیاده بشه . میگفت از این هواپیما پیاده بشیم بریم سوار یکی دیگش بشیم ... قربونت برم عزیزم
انشالله همیشه در سفرای خوب خوب دورت بگردممممم 
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٦/۱۱/۱٦  توسط ارشیا گلی
سلام
ارشیا گلیم رو دیروز بردم آرایشگاه . زیاد خوشش نمیاد کسی دست به موهاش بزنه چه برسه اینکه موهاش رو کوتاه کنه
با خاله جون هیلا و پسر خاله هوتنی رفتیم گفتم شاید به عشق هوتن هم که شده بشینه رو صندلی و گریه نکنه . اما بازم یه خورده گریه کرد. الهی قربونش برم خیلی خوشگل شد پسرم . جفتشون خوشگل شدن
ارشیا جونم وقتی تشنش میشه خودش میره سراغ یخچال و آب معدنی و شیشه شربت رو درمیاره میگه مامان شربت درست بکن
الهی فداش بشم . چند روز پیش زمانی که داشت شیشه سانکوئیک رو از یخچال بر میداشت ، شیشه سر خورد و افتاد رو پاش
الهی بمیرم دلش ضعف رفت خیلی گریه کرد . هیچوقت قطره های اشکش که پشت هم میومد یادم نمیره .. محکم منو بغل کرده بود و گریه میکرد
آروم آروم پاش رو مالیدم و اینقدر بوسش کردم که آروم شد
چند ساعت بعدش متوجه شدم یه خورده انگشتش سیاه شده . برای همین فرداش بردمش دکتر که از پاش عکس بگیرن ... حالا یه دردسری هم داشتم واسه عکس گرفتن . قربونش برم یه خورده از دستگاه های اونجا ترسیده بود همش میگفت بریم . بالاخره عکس رو هر جوری بود گرفتیمو خدا رو شکر دکتر گفت که هیچ مشکلی برای پاش پیش نیومده . همیشه دعا کنیم همه بچه ها سالم باشن و هیچوقت هیچ مشکلی براشون پیش نیاد . برای جوجوی منم دعا کنید همیشه سالم و شاد و سرحال باشه ... آمین